تبليغاتX
†کلیسای آسمانی خداوند†
2005/9/17 ساعت 9:33 PM
کار مسیح برای انسان
 
آرمان رشدی

از حیوانیت‌ تا انسانیت‌!

در پی‌ بحث‌ در مورد توبه‌ و ایمان‌، یعنی‌ قدم‌هایی‌ كه‌ انسان‌ باید برای‌ نجات‌ بردارد، در شماره‌ گذشته‌ در بارۀ‌ كاری‌ كه‌ خدا برای‌ نجات‌ انسان‌ انجام‌ داد، شروع‌ به‌ بحث‌ كردیم‌. اما برای‌ درك‌ عمق‌ كاری‌ كه‌ خدا برای‌ ما انجام‌ داده‌، باید ابتدا وخامت‌ وضع‌ انسان‌ را درك‌ نماییم‌. گفتیم‌ كه‌ انسان‌ آگاهانه‌ مسیر زندگی‌ خود را تغییر داد؛ او حاكمیت‌ خدا را رد كرد تا خود حاكم‌ بر سرنوشت‌ خویش‌ باشد؛ او تابعیت‌ كشور الهی‌ را ترك‌ كرده‌، و به‌ جبهه‌ شیطان‌ پیوسته‌ است‌. طبیعت‌ درونی‌ او دچار فقر شده‌؛ او بدهكار است‌ و توان‌ بازپرداخت‌ بدهیهای‌ خود را ندارد. باید كه‌ وضعیت‌ و موقعیت‌ او تغییر یابد. باید موجباتی‌ فراهم‌ شود تا تغییری‌ در وضعیت‌ او به‌وجود آید. او باید ثروتمند شود. وقتی‌ شد، می‌تواند بدهیهای‌ گذشته‌ را بپردازد و نیز دیگر بدهكار نشود. انسان‌ نیز برای‌ آنكه‌ توبه‌ كند و مورد بخشایش‌ خدا قرار گیرد، باید ابتدا از وضعیت‌ وخیم‌ روحانی‌ خود بیرون‌ بیاید؛ باید خدا وسایل‌ این‌ تغییر را فراهم‌ آورد. و حالا ادامه‌ بحث‌.

در دام‌ خوی‌ حیوانی‌

قصد خدا از آفرینش‌ انسان‌ این‌ بود كه‌ موجودی‌ مادی‌ بیافریند كه‌ درضمن‌ از لحاظ‌ خصوصیات‌ اخلاقی‌، معنوی‌ و عقلانی‌ شبیه‌ او باشد. انسان‌ می‌بایست‌ در این‌ مسیر گام‌ برمی‌داشت‌. او می‌بایست‌ به‌ كمالات‌ انسانی‌ و به‌ انسانیت‌ كامل‌ می‌رسید. اما او مسیر خود را تغییر داد. او به‌جای‌ انسانیت‌، حیوانیت‌ را انتخاب‌ كرد. او حیوان‌گونه‌ زیستن‌ را برگزید!

اما حیوان‌گونه‌ زیستن‌ یعنی‌ چه‌؟ بارزترین‌ خصوصیت‌ حیوانات‌، زندگی‌ برای‌ خویشتن‌ است‌. یك‌ حیوان‌ زندگی‌ می‌كند تا وجود خود را حفظ‌ كند. جدا از غریزۀ‌ نگهداری‌ از فرزند، آن‌ هم‌ فقط‌ تا مدتی‌، یك‌ حیوان‌ "همه‌ چیز را برای‌ خود می‌خواهد". هرگز دیده‌ نشده‌ كه‌ حیوانی‌ غذای‌ خود را با حیوان‌ گرسنه‌ای‌ قسمت‌ كند. حس‌ توجه‌ به‌ نیاز و راحتی‌ دیگران‌ در حیوانات‌ وجود ندارد. كسی‌ هم‌ چنین‌ انتظاری‌ از آنها ندارد. به‌عبارت‌ ساده‌تر، حیوانیت‌ یعنی‌ "خود-محوری‌". به‌لحاظ‌ همین‌ خصوصیت‌ است‌ كه‌ حیوانات‌ می‌جنگند و یكدیگر را می‌درند. تازه‌ خیلی‌ از حیوانات‌ با همنوع‌ خود نمی‌جنگند!

اگر خصوصیت‌ حیوانی‌ چنین‌ باشد، انسان‌ هم‌ از حیوانیت‌ چندان‌ به‌دور نیست‌! در واقع‌، شاید بتوان‌ گفت‌ كه‌ انسان‌ حیوانی‌ است‌ كه‌ معتقد به‌ انسانیت‌ است‌! گاهی‌ هم‌ مظاهر انسانیت‌، به‌صورت‌ محدود یا مقطعی‌، از او دیده‌ می‌شود! انسان‌ حیوانی‌ شده‌ كه‌ در گوشه‌ای‌ مبهم‌ از وجود خود، سایه‌وار قانون‌ دیگری‌ را حس‌ می‌كند، قانون‌ انسانیت‌، قانون‌ شباهت‌ به‌ خدا!

از میان‌ رفتن‌ شباهت‌ خدا

به‌عبارت‌ دیگر، انسان‌ صورت‌ و شباهت‌ خدا را در وجود خود مخدوش‌ و مكدر ساخته‌ است‌. او از شباهت‌ به‌ خدا به‌سوی‌ حیوانیت‌ حركت‌ كرده‌ است‌. او برای‌ خود، برای‌ تأمین‌ منافع‌ خود، و برای‌ رفاه‌ و خوشی‌ خود زندگی‌ می‌كند؛ او خود-محور شده‌!

نسل‌ بشر به‌ انحطاط‌ كشیده‌ شده‌ است‌! خدا در ماجرای‌ نوح‌ می‌فرماید: «خیال‌ دل‌ انسان‌ از طفولیت‌ بد است‌!» (پیدایش‌ ۸:‏۲۱). در میان‌ الهی‌دانان‌ و متفكرین‌ مسیحی‌ در این‌ خصوص‌ كه‌ گناه‌ اولیه‌، یعنی‌ گناه‌ آدم‌ و حوا، تا چه‌ حد بر نسل‌های‌ بعدی‌ اثر گذاشته‌ و این‌ اثر با چه‌ مكانیزمی‌ به‌ نسل‌های‌ بعدی‌ منتقل‌ شده‌، اختلاف‌ نظر هست‌. بر اساس‌ كلیت‌ كتاب‌مقدس‌، با قاطعیت‌ نمی‌توان‌ گفت‌ كه‌ چه‌ مقدار از وخامت‌ وضع‌ بشر به‌گردن‌ آدم‌ و حواست‌. خداوند ما مسیح‌ نیز در این‌ مورد چیزی‌ نفرمود. اما از فرمایشهای‌ خداوند ما عیسی‌ و كل‌ كتاب‌مقدس‌، یك‌ نكته‌ را با قطع‌ و یقین‌ می‌توان‌ گفت‌ كه‌ انسانی‌ كه‌ از نسل‌ آدم‌ و حواست‌، دیگر در مسیر شباهت‌ خدا قرار ندارد، بلكه‌ در مسیر "حیوانیت‌" (با تعریفی‌ كه‌ به‌دست‌ دادیم‌). آنچه‌ قطعیت‌ دارد اینست‌ كه‌ هر انسانی‌ با میل‌ خود و آگاهانه‌، حقیقت‌ را رد می‌كند و بطالت‌ را دنبال‌ می‌كند. واقعاً كه‌ "خیال‌ دل‌ انسان‌ از طفولیت‌ بد است‌."

مسیح‌، آن‌ انسان‌ كامل‌

در این‌ شرایط‌ خدا چگونه‌ می‌تواند انسان‌ را بپذیرد؟ او انسان‌ می‌خواست‌ و حالا درنده‌خویی‌ را در قالب‌ انسان‌ می‌یابد! آدم‌ به‌عنوان‌ مظهر و نمایندۀ‌ تمام‌ نسل‌ بشریت‌ از مسیری‌ كه‌ خدا مقرر كرده‌ بود، خارج‌ شده‌ است‌. درست‌ در اینجاست‌ كه‌ مسیح‌، یگانه‌ فرزند خدا، وارد عمل‌ می‌شود. او الوهیت‌ خود را ترك‌ گفت‌ و انسان‌ شد، اما انسانی‌ نه‌ از نسل‌ آدم‌ و حوا! نكتۀ‌ مهم‌ درست‌ در همینجاست‌. شاید بتوان‌ گفت‌ كه‌ در مسیح‌، خدا برای‌ بار دوم‌ دست‌ به‌ آفرینش‌ انسان‌ زد، انسان‌ از نسلی‌ دیگر. مسیح‌ به‌جای‌ همه‌ انسانها و به‌نمایندگی‌ از طرف‌ ایشان‌، انسان‌ شد، اما آن‌ انسانی‌ كه‌ خدا در نظر داشت‌؛ او به‌جای‌ همه‌ و از طرف‌ همه‌، راه‌ انسانیت‌ كامل‌ را پیمود. اینست‌ معنی‌ كفاره‌ مسیح‌! اینست‌ كاری‌ كه‌ مسیح‌ برای‌ نجات‌ بشر انجام‌ داد.

وارونه‌ كردن‌ معیار بشری‌

بشر خوی‌ حیوانی‌ را در پیش‌ گرفته‌؛ او همه‌ چیز را برای‌ خودش‌ می‌خواهد؛ او فقط‌ برای‌ ارضای‌ خواسته‌های‌ خود زندگی‌ می‌كند. در معیار بشری‌، قدرت‌ نشانۀ‌ بزرگی‌ است‌ و فضیلت‌؛ كسی‌ بزرگ‌ است‌ كه‌ قدرتمند باشد، یا سعی‌ كند قدرتمند باشد، یا لااقل‌ وانمود كند كه‌ قدرتمند می‌باشد. مسیح‌ این‌ معیار را دقیقاً وارونه‌ كرد؛ او معیار بشری‌ را برهم‌ ریخت‌. او برخلاف‌ خوی‌ حیوانی بشر، برای‌ خدا زیست‌ و برای‌ مردم‌، نه‌ برای‌ خودش‌. او فروتنی‌ و گذشت‌ و بخشش‌ را نشانۀ‌ بزرگی‌ و فضیلت‌ دانست‌، نه‌ قدرت‌ را؛ و به‌ همین‌ شكل‌ نیز زیست‌ و عمل‌ كرد. او خوار شد، تا به‌ نهایت‌، تا به‌ "صلیب‌"، تا به‌ "صلیبی‌" كه‌ در آن‌ روزگار ننگ‌آورترین‌ وسیلۀ‌ اعدام‌ بود! او در انظار مردمان‌، كاملاً برهنه‌ بر صلیب‌ رفت‌ و خود را خوار و رسوا كرد! و خدا با زنده‌ كردن‌ او در روز سوم‌ بعد از مرگش‌، مهر تأئید زد بر آنچه‌ كه‌ او كرد. مسیح‌ انسانیت‌ را احیا كرد. مسیح‌ كفاره‌ شد. او تاوان‌ خوی‌ حیوانی‌ بشر را پرداخت‌. او به‌جای‌ همه‌ انسان‌ شد!

نسلی‌ جدید

و اكنون‌، تمثیل‌وار، مسیح‌ نفر اول‌ از یك‌ نسل‌ جدید گشته‌ است‌؛ او سرِ نسل‌ جدیدی‌ شده‌ است‌. اكنون‌ هر انسانی‌ كه‌ مایل‌ باشد، می‌تواند "تغییر نسل‌" بدهد؛ می‌تواند از نسل‌ آدم‌ و حوا خارج‌ شده‌، به‌ نسل‌ مسیح‌ پیوند بیابد. در اینصورت‌، او شریك‌ "انسانیت‌"، شریك‌ مجدد "شباهت‌ خدا و صورت‌ خدا" خواهد شد. انسان‌ در این‌ نسل‌ جدید، طبیعتی‌ نو می‌یابد؛ طبیعت‌ "فقیر و بدهكار" كنار می‌رود و طبیعتی‌ احیاشده‌ تجلی‌ می‌كند، طبیعتی‌ كه‌ می‌تواند به‌سوی‌ خدا بازگردد، توبه‌ كند، ایمان‌ بیاورد، و به‌ مقام‌ فرزندی‌ خدا پذیرفته‌ شود. اینست‌ كاری‌ كه‌ خدا برای‌نجات‌ انسان‌ انجام‌ داده است.

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/9/15 ساعت 11:25 PM
تثلیث
 
آرمان رشدی

تثلیث‌ شاید بحث‌انگیزترین‌ موضوع‌ مسیحیت‌ باشد. مسیحیان‌ آن‌ را درست‌ درک‌ نمی‌کنند و غیرمسیحیان‌ به‌ آن‌ حمله‌ می‌کنند. مسیحیان‌ می‌گویند که‌ تثلیث‌ را باید با دل‌ درک‌ کرد نه‌ با عقل‌ و غیرمسیحیان‌ آن‌ را خلاف‌ عقل‌ و منطق‌ می‌دانند. بعضی‌ از مسیحیان‌ برای‌ درک‌ آن‌ و اثباتش‌ به‌ دیگران‌، متوسل‌ به‌ توضیحات‌ ریاضی‌ و اَشکال‌ هندسی‌ و تشریحات‌ علمی‌ می‌شوند.

آیا اعتقاد به‌ واحد بودنِ خدا مسأله‌ای‌ را در خصوص‌ ذات‌ خدا حل‌ می‌کند؟

اساساً چرا باید چنین‌ مُعضلی‌ مطرح‌ باشد که‌ برای‌ اثباتش‌ لازم‌ باشد اینقدر تلاش‌ کرد؟ چرا باید ثابت‌ کرد که‌ سه‌ شخصیت‌ یا سه‌ اُقنومِ تثلیث‌ یک‌ خدای‌ "واحد" را تشکیل‌ می‌دهد؟ مگر اعتقاد به‌ واحد بودنِ خدا مسأله‌ای‌ را در خصوص‌ ذات‌ خدا حل‌ می‌کند؟ یعنی‌ اگر ثابت‌ شد که‌ خدا از لحاظ‌ عددی‌ "یکی‌" است‌، همه‌ چیز دربارۀ‌ او قابل‌ درک‌ می‌شود؟! تازه‌ ممکن‌ است‌ کسی‌ بپرسد یکتا بودن‌ خدا یعنی‌ چه‌؟ مثلاً اگر کسی‌ بگوید "فلان‌ کس‌ یگانه‌ و یکتاست‌"، همه‌ مسائل‌ در خصوص‌ او حل‌ شده‌ است‌؟ آیا "یکتا بودنِ فلان‌ کس‌" به‌ این‌ معنی‌ است‌ که‌ او یک‌ تکه‌ گوشت‌ به‌صورت‌ "توپ‌" است‌ و در درون‌ خودش‌ هیچ‌ تقسیم‌بندی‌ و اعضای‌ مختلف‌ ندارد؟!

این‌ سؤالات‌ به‌خودی‌ خود، مسأله‌ را روشن‌ می‌سازد. وقتی‌ می‌گوییم‌ فلان‌ کس‌ یکتاست‌ یا یکی‌ است‌، طبیعی‌ است‌ که‌ منظورمان‌ این‌ نیست‌ که‌ وجود آن‌ شخص‌ فاقد دست‌ و پا و اندام‌ها و اعضای‌ مختلف‌ است‌، بلکه‌ منظور این است‌ که‌ او دارای‌ "اراده‌" و "هویت‌" واحد است‌ و نظیر او نیست‌؛ یعنی‌ اینکه‌ تمام‌ اندام‌ها و اعضای‌ او در یک‌ مسیر و در جهت‌ تحقق‌ یک‌ هدف‌ فعالیت‌ می‌کنند. همین‌ امر در خصوص‌ خدا نیز صادق است‌.

آیا اساساً انسان‌ قادر است‌ وجود خالق‌ خود را دقیقاً ادراک‌ کند؟

اما در اینجا یک‌ سؤال‌ دیگر مطرح‌ می‌شود. آیا تصور می‌کنید اساساً مغر ۱۴۰۰ گرمی‌ انسان‌، و تفکر و درک‌ محدود او، قادر است‌ وجود خالق‌ خود را ادراک‌ کند؟ تا چه‌ برسد به‌ اینکه‌ آن‌ را "به‌درستی‌" و با "دقت‌ علمی‌" تعریف‌ و توصیف‌ کند؟ آیا یک‌ پشه‌ می‌تواند به‌ وجود انسان‌ آگاهی‌ و شعور داشته‌ باشد و بعد هم‌ بتواند آن‌ را برای‌ سایر پشه‌ها توصیف‌ و تشریح‌ کند؟

انسان‌ هیچگاه‌ نخواهد توانست‌ به‌ چگونگی‌ و ماهیت‌ وجود خالق‌ خود وقوف‌ و آگاهی‌ بیابد. اما خالقْ خود را تا آنجا که‌ برای‌ درک‌ انسان‌ مقدور بوده‌، شناسانده‌ است‌. همانطور که‌ یک‌ شخص‌ بالغ‌ به‌ هنگام‌ توضیح‌ یک‌ مطلب‌ پیچیده‌ به‌ یک‌ کودک‌، می‌کوشد موضوع‌ را در چارچوب‌ درک‌ و فهم‌ طفل‌ و در قالب‌ کلمات‌ قابلِ درک او تشریح‌ کند، خدا نیز در مورد بشر همین‌ شیوه‌ را به‌کار برد. کلمات‌ و اصطلاحاتی‌ که‌ خداوند در کتاب‌مقدس‌ برای‌ معرفی‌ خود به‌کار برده‌، الزاماً دقیقاً عین‌ ماهیت‌ او را بر ما آشکار نمی‌کند. ما فقط‌ "سایه‌ای‌" از وجود مبارک‌ او را می‌توانیم‌ بشناسیم‌. مهم‌تر از همه‌، باید این‌ واقعیت‌ را بپذیریم‌ که‌ آگاهی‌ ما از وجود خدا بسیار محدود است‌. او فقط‌ آن‌ مقدار از وجود خود را بر ما آشکار فرموده‌ که‌ ما قادر به‌ درکش‌ بودیم‌ و لازم‌ بود بدانیم‌.

اما جالب‌ اینجاست‌ که‌ کلمه‌ یا اصطلاح‌ "تثلیث‌" اساساً در کتاب‌مقدس‌ به‌کار برده‌ نشده‌ است‌. کلمۀ‌ یونانی‌ مترادف‌ با تثلیث‌، اولین‌ بار توسط‌ تئوفیلوس‌، اسقف‌ انطاکیه‌، به‌کار برده‌ شد. هدف‌ او این‌ بود که‌ خدا را آنطور که‌ در کتاب‌مقدس‌ معرفی‌ شده‌، به‌ فیلسوفانِ بت‌پرست‌ بشناساند. در نتیجه‌، طبیعی‌ است‌ که‌ سعی‌ ما نباید این‌ باشد که‌ اصطلاح‌ "تثلیث‌" را درک‌ یا تشریح‌ کنیم‌، بلکه‌ باید تعلیم‌ کتاب‌مقدس‌ را دربارۀ‌ ذات‌ و وجود خدا درک‌ کنیم‌. باید به‌ تمام‌ قسمت‌های‌ کتاب‌مقدس‌ رجوع‌ کنیم‌ تا ببینیم‌ راجع‌ به‌ خالق‌ چه‌ می‌گوید.

پسر یگانه‌ در آغوش‌ پدر

آنچه‌ که‌ از کتاب‌مقدس‌ به‌روشنی‌ استنباط‌ می‌شود، وجودِ یک‌ خدای‌ آفریدگار است‌. این‌ آفریدگار، یکتاست‌ و شریک‌ و همتا ندارد. در کتاب‌ آسمانی‌ تصریح‌ شده‌ که‌ این‌ خدا برای‌ انسان‌ "نادیدنی‌" است‌. اما در عهدعتیق‌ اشاراتی‌ هست‌ که‌ بعضی‌ از انسان‌ها، صورت‌ و شباهتی‌ از "همین‌" خدای‌ نادیدنی‌ را دیده‌اند. از این‌ بخش‌ها از عهدعتیق‌ روشن‌ است‌ که‌ گرچه‌ "آن‌"خدای‌ نادیده‌ در مکان‌ بلند خود در آسمان‌ قرار دارد، صورتی‌ قابل‌ رؤیت‌ از او بر بشر ظاهر شده‌ و با او سخن‌ گفته‌ است‌، در عین‌ حال‌ که‌ این‌ صورتِ قابلِ رؤیت‌، هم‌ذات‌ با آن‌ وجودِ نادیدنی‌ می‌باشد.

اما در عهدجدید این‌ مسأله‌ بسیار روشن‌ و واضح‌ می‌گردد. از انجیل‌ یوحنا باب‌ اول‌، آیات‌ ۱ تا ۱۸ روشن‌ است‌ که‌ وجودِ متبارکی‌ هست‌ به‌نام‌ "پدر". در آغوش‌ این‌ "پدر" وجود دیگری‌ هست‌ به‌نام‌ "پسر یگانه‌" (آیۀ‌ ۱۸). همانطور که‌ هر فرزندی‌ از ژن‌ والدین‌ خود می‌باشد و همۀ‌ خصوصیات‌ فیزیکی‌ و روانی‌ آنان‌ را به‌ ارث‌ می‌برد، این‌ "پسر یگانه‌" نیز تمام‌ خصوصیات‌ "پدر" را به‌ ارث‌ برده‌ است‌ و در اصطلاح‌ الهیاتی‌، "هم‌ذات‌" با اوست‌. پدر و پسر از یک‌ ذات‌ هستند؛ یعنی‌ هر دو به‌ یک‌ اندازه‌ از ذات‌ الهی‌ برخوردار هستند. به‌علاوه‌، طبق‌ همین‌ آیۀ۱۸، می‌دانیم‌ که‌ این‌ "پسر یگانه‌" وظیفه‌ داشته‌ که‌ آن‌ "خدای‌ نادیده‌" را بر بشر آشکار سازد.

اما از همین‌ آیۀ‌ ۱۸ یک‌ نکتۀ‌ مهمِ دیگری‌ در خصوص‌ تثلیث‌ کشف‌ می‌کنیم‌. در این‌ آیه‌ آمده‌ که‌ «پسر یگانه‌ در آغوش‌ پدر است‌». این‌ عبارت‌ کاملاً روشن‌ می‌سازد که‌ پدر و پسر از نظر عددی‌ دو نیستند، بلکه‌ یک‌ هستند. پسر در آغوش‌ پدر است‌، یعنی‌ جزئی‌ از وجود اوست‌، در اوست‌، و از او جدا نیست‌. گرچه‌ از یکدیگر متمایز و قابل‌ تشخیص‌ هستند، اما دو نیستند، کمااینکه‌ خداوند ما نیز خود فرمود که‌ «من‌ و پدر یک‌ هستیم‌»، و یا جای‌ دیگر فرمود:‌ «من‌ در پدر هستم‌ و پدر در من‌ است‌» (یوحنا ۱۴:‏۱۱).

در رساله‌ به‌ عبرانیان‌ نیز به‌ ذات‌ الهی‌ اشاره‌ می‌کند و می‌فرماید:‌ «آن‌ پسر فروغ‌ جلال‌ خدا و مظهر کامل‌ وجود اوست‌ و کائنات‌ را با کلام‌ پر قدرت‌ خود نگه‌ می‌دارد...» (عبرانیان‌ ۱:‏۳، انجیل‌ شریف‌). پسر فروغ‌ جلال‌ خداست‌، یعنی‌ اشعه‌ و درخشش‌ جلال‌ خداست‌. همانطور که‌ اشعه‌ و نور خورشید از خورشید جدا نیست‌، پسر نیز از پدر جدا نیست‌. درضمن‌ می‌فرماید که‌ پسرْ مظهرِ کاملِ وجودِ خداست‌؛ یعنی‌ هرچه‌ که‌ خدا بود، او نیز بود.

همین‌ آیه‌ و نیز آیات‌ ۱ تا ۳ از باب‌ اول‌ انجیل‌ یوحنا به‌ یک‌ نکتۀ‌ دیگر درباره‌ خدای‌ پدر و پسر اشاره‌ می‌کنند. و آن‌ این است‌ که‌ پسر از جانب‌ خدای‌ پدر، عامل‌ آفرینش‌ بوده‌ است‌. به‌عبارت‌ دیگر، خدای‌ پدر، این‌ فکر کل‌، طرح‌ آفرینش‌ را ریخته‌، و پسر از جانب‌ او این‌ طرح‌ را اجرا کرده‌ است‌.

این‌ "پسر یگانه‌" که‌ فروغ‌ جلال‌ خدا و مظهر کامل‌ وجود اوست‌، در مقطعِ خاصی‌ از زمان‌، از "آغوش‌ پدر" به‌ این‌ جهان‌ آمد، "جسم‌ گردید" و برای‌ مدتی‌ معین‌ «میان‌ ما ساکن‌ شد» (یوحنا ۱:‏۱۴) تا «پس‌ از آنکه‌ آدمیان‌ را از گناهانشان‌ پاگ‌ گردانید، در عالم‌ بالا در دست‌ راست‌ حضرت‌ اعلی‌ نشست‌»(عبرانیان‌ ۱:‏۳).

درواقع‌، عیسی‌، پسر یگانۀ‌ پدر، برای‌ مدتی‌ از آغوش‌ پدر جدا شد، به‌ این‌ جهان‌ آمد و باز جهان‌ را گذارد و به‌ آغوش‌ پدر بازگشت‌. در همه‌ حال‌، حتی‌ زمانی‌ که‌ پسر یگانه‌ در جسم‌، در این‌ جهان‌ بود، خدای‌ پدر، این‌ فکر کل‌، در آسمان‌ بر کرسی‌ اقتدار نشسته‌ بود و همه‌ چیز را تحت‌ کنترل‌ داشت‌.

حال‌، اگر به‌ این‌ شکل‌ به‌ مسألۀ‌ تثلیث‌ و پسر خدا بودنِ عیسی‌ بنگریم‌، مسأله‌ کمی‌ ساده‌تر از اثبات‌ فلسفی خودِ تثلیث‌ می‌گردد. یک‌ خدا هست‌، پسر در آغوش‌ اوست‌ و روح‌القدس‌ نیز روح‌ اوست‌، همانگونه‌ که‌ روح‌ انسان‌ چیزی‌ جدا از وجود او نیست‌. پس‌ سه‌ خدا وجود ندارد. پدر و پسر و روح‌القدس‌ هر سه‌، وجودِ یک‌ خدای‌ واحد را تشکیل‌ می‌دهند.

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/9/11 ساعت 8:9 PM
Farsi, Western

 

jesus film click in farsi western for watch

thanx from GOD

CLICK HERE to download and install the latest FREE RealPlayer, if needed.

Scene from the film...

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/9/9 ساعت 8:42 PM

يكی از با شكوه ترين لحظات زندگی من زمانی بود كه فقط 16 سال داشتم. من بعنوان يكی از 30 شاگرد ايالت ما برای تحصيل در سازمان ملل در شهر نيويورك انتخاب شده بودم. دانش آموزان از سراسر آمريكای شمالی برای شركت در گردهماييها و مشاوره های صلح جهانی در مقر سازمان ملل جمع می شدند. اين فرصتی استثنايی بود كه با ملاقات با دانش آموزان برگذيده ديگر از آمريكا و كانادا درگير سياستهای بين المللی شوم

در حين دوره تحقيق قرار بود مسابقه سخنرانيی برگذار شود كه دانش آموزان می بايست در مورد صلح جهانی نطقی ايراد كنند. من در رشته سخنرانی در جمع تعليم ديده بودم و شديداً مصمم بودم كه مسابقه را ببرم. من تمرين كردم تا در ابتدای نطقم عبارت كوتاهی را در مورد صلح جهانی به پنج زبان رسمی سازمان ملل ايراد كنم. نقشه ام گرفت و عنوان “ برجسته ترين سخنران جوان آمريكای شمالی” را از آن خود كردم. بدنبال آن با سفر به سراسر آمريكای شمالی نطقهايی را در مورد صلح و آرامش در جهان ايراد كردم. اما مسئله اساسی اين بود كه من خود اين صلح و آرامش را در قلبم نداشتم

بعد از اتمام دوره متوسطه من خود را شخصی بی هدف و سرگردان يافتم و با كسب دو بورس تحصيلی به دانشگاه ايالتی لويزيانا راه يافتم. انجمنهای دانشگاهی توجه خاصی به من نشان می دادند. آخر هفته هايم را در مهمانيها و جشنها ميگذراندم . با وجود داشتن آيندهای درخشان، دوستان فراوان و در اختيار داشتن هر آنچه آرزوی يك جوان است، آرامش در قلب خود و هدفی در زندگی نداشتم

يك شب با دوست دخترم به كليسا رفتم. مرد جوانی در مورد عيسی صحبت می كرد. او گفت كه چگونه مسيح زندگيش را عوض كرده بود. من و واعظ از زمينه های كاملاً مختلفی بوديم. مادرش وقتی كه او نوزادی بيش نبود او را ترك كرده بود. او بر خلاف من خانواده ای نداشت كه پشتيبانش باشند و از فرصتهای تحصيلی محروم بود. ولی او چيزی داشت كه من فاقد آن بودم. او در زندگيش آرامش، خوشی و هدفی داشت كه آنرا نتيجه رابطه فرديش با خدا از طريق عيسی می دانست

آن شب برای اولين بار زانو زده دعا كردم و اين يك دعای واقعی بود نه يك دعای طوطی وار. من قلبم را برای خدا باز كردم و اعتراف كردم كه شخصی گناهكار و خودخواه هستم. از خودخواهی خود دست برداشتم و عيسی را بعنوان پسر خدا و منجيم پذيرفتم. وقتی دعايم تمام شد و برخواستم، كاملاً عوض شده بودم و اين يك معجزه بود. تغييراتی كه پس از آن در زندگيم بوجود آمد برای بسياری از دوستانم باور كردنی نبود. حتی يكی از دوستانم به كنايه بمن گفت“ مطمئن باش بعد ازسه هفته تو به همان زندگی قبليت بر می گردی”

سی و شش سا ل از وقتی كه آن دعا را كردم می گذرد و هرگز به زندگی قبلی خود بر نگشتم. من آرامش خوشی و هدفی را كه بدنبالش بودم يافته ام. برا ی من زيستن معنی و مفهوم پيدا كرده و همچون سياحتی پر ماجراست. از آن موقع تا كنون با سفر به بيش از 70 كشور اين پيغام چگونگی دستيابی به آرامش واقعی را به گوش ملل مختلف رسانده ام . سفر من با تحقيق در مورد صلح جهانی در سازمان ملل واقع در نيويورك شروع شد و سر انجام توجه مرا به سوی يك صليب چوبی كهنه خارج از اورشليم متعلق به 2000 سال پيش معطوف ساخت. بر آن صليب بی نظيرترين انسانی كه تا كنون بر اين كره خاكی قدم نهاده، مصلوب شده بود. او تماماً خدا و در عين حال تماماً انسان بود. كتابمقدس او را پسر خدا و در عين حال پسر انسان می نامد. نام او عمانوئيل است به معنی “ خدا با ما”

پس از اينكه به مسيح ايمان آوردم، به صلح و آرامش واقعی دست يافتم ، صلح و آرامش با خدا ، با خود و با ديگران. بهمانگونه عيسی قادر است در زندگی شما نيز عمل كند. اگر در قلبتان آرامش نداريد ، به مسيح ايمان بياوريد. با ايمان آوردن به مسيح روح القدس وارد قلبتان شده گناهانتان را خواهد بخشيد و زندگيتان را عوض خواهد كرد. عيسی شما را دوست دارد. او برای گناهانتان جان خود را فدا كرد و پس از سه روز از قبر برخاست. با ترك زندگی گناه آلود و ايمان به مسيح ، آرامش و اراده الهی را تجربه خواهيد كرد

اگر می خواهيد مسيح را بشناسيد و اين آرامش را در زندگيتان داشته باشيد اينگونه دعا كنيد، يا شبيه آن و با استفاده از كلمات خودتان ولی صادقانه و با ايمان دعا كنيد

“ خدای عزيز می دانم كه گناهكارم و پشيمانم. از گناهانم توبه می كنم. متشكرم كه عيسی را فرستادی تا با مرگ خود بر روی صليب مجازات گناهان مرا بر دوش گيرد. من به عيسی ايمان دارم. ايمان دارم كه او پسر تو است. ايمان دارم كه او مرد و بعد از سه روز از مردگان برخاست. وارد زندگی من شو و مرا نجات ده. متشكرم و از صميم قلب ترا دوست دارم و زندگی خود را به تو می سپارم. مرا شخصی بساز كه مطابق خواسته تو است. متشكرم كه گناهانم را بخشيدی. در نام عيسی دعا كردم. آمين.”

اگر اين دعا را كرديد ، با نوشتن نامه ای ما را مطلع سازيد و ما برا ی شما دعا خواهيم كرد. خدا شما را بركت دهد

سمی تيپيت
نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/9/8 ساعت 12:28 PM
و کلمه جسم گردید ...
 

بعضی آیات و بخش‌ها در عهدجدید به لحاظ عمق روحانی و نیز زیبایی متن‌، بطور خاص در ذهن باقی می‌ماند و گاه نزد ادب دوستان نیز جایگاه ویژه‌ای می‌یابد. هجده آیۀ اول باب نخست انجیل یوحنا بدون تردید از زمرۀ این بخش‌هاست‌. این جمله نه فقط میان ایمانداران بلکه نزد بسیاری دیگر نجوایی آشناست که می‌گوید‌‌: "در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود." از آنجا که کلمه نام این مجله نیز هست‌، بجاست که در این شماره اول‌، نگاه دقیق‌تری به این بخش از کلام خدا بیندازیم تا حقایقی را دربارۀ کلمۀ ابدی خدا، تا حدی که فرصت اجازه می‌دهد، کشف کنیم‌.

اغلب اوقات وقتی این هجده آیه را می‌خوانیم‌، احساس می‌کنیم مطالب و نکات گوناگونی در آن مورد اشاره قرار گرفته است‌‌‌: کلمه‌، خالق بودن کلمه‌، نور و حیات بودن او، شهادت یحیی‌، آمدن کلمه نزد خاصان خود، فرزند خدا شدن آنانی که ایمان می‌آورند، جسم شدن کلمه‌، شریعت موسی‌، فیض و راستی‌...

سه آیۀ اصلی‌

اما کتاب‌مقدس را باید موشکافانه خواند. بعد از خواندن هر قسمت‌، باید از خود بپرسید‌‌: "این قسمت راجع به چه چیز صحبت می‌کرد؟ موضوع اصلی این قسمت چیست‌؟" اگر این هجده آیه را نیز با این روش بخوانیم‌، متوجه خواهیم شد که این قسمت یک موضوع اصلی دارد که آن هم معرفی کلمه است‌. در واقع‌، در این آیات‌، سه آیۀ کلیدی وجود دارد‌‌: آیه‌های ۱ و ۱۴ و ۱۸. بقیۀ آیه‌ها، توضیحاتی هستند دربارۀ موضوع اصلی که در این سه آیه آمده است‌.

حال‌، اگر این سه آیه را کنار هم قرار بدهیم‌، چنین خواهیم خواند‌‌: "در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود." و "کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی‌؛ و جلال او را دیدیم‌، جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر." "خدا را هرگز کسی ندیده است‌؛ پسر یگانه‌ای که در آغوش پدر است‌، همان او را ظاهر کرد." در این سه آیه‌، مقام‌، شخصیت‌، رسالت و کار عیسی مسیح به‌طور کامل و عمیق مکشوف شده است‌. در آیۀ ۱، مقام و شخصیت الهی مسیح را در ابدیت مشاهده می‌کنیم‌؛ در آیۀ ۱۴ ورود او را به محدودۀ زمان می‌بینیم‌؛ و بالاخره در آیۀ ۱۸ ماهیت رسالت و کار مسیح را در جهان مشاهده می‌کنیم‌. اکنون هر آیه را کمی دقیق‌تر بررسی می‌کنیم‌.

کلمه‌

در آیۀ اول‌، آنچه که بالافاصله جلب توجه می‌کند، واژۀ "کلمه‌" است‌. چرا یوحنا واژۀ "کلمه‌" را بکار برده است‌؟ او از این واژه چه مفهومی در نظر داشته است‌؟ کلمه یا مترادف یونانی آن لوگوس نزد برخی از فیلسوفان یونانی مفهوم خاصی داشت‌. این دسته از فلاسفه بر این باور بودند که عالم هستی را یک "خرد کل‌" اداره می‌کند و به همه چیز معنی و مفهوم می‌بخشد. یوحنا تحت هدایت روح‌القدس‌، به همگان می‌گوید که این خرد کل یک وجود موهوم و غیر شخصی نیست‌، بلکه وجودی است دارای شخصیت‌. اولاً این لوگوس از ازل به‌گونه‌ای جاودانی وجود داشته است‌. ثانیاً این لوگوس یا خرد کل‌، همواره "نزد" خدا بوده است‌. اهالی ناصره یکبار دربارۀ عیسی گفتند‌‌: «مگر این نیست نجار، پسر مریم و برادر یعقوب و یوشا و یهودا و شمعون‌. و خواهران او اینجا نزد ما نمی‌باشند؟» (مرقس ۶:‏۳). کلمۀ نزد در واقع اشاره دارد به اینکه شخصی در کنار دیگران و با آنان از یک ماهیت باشد. پس وقتی یوحنا می‌فرماید‌:

«کلمه نزد خدا بود» مقصودش این است که این کلمه با خدا برابر است‌. و بالاخره‌، یوحنا می‌فرماید که این لوگوس خدا بود. در متن یونانی‌، واژۀ خدا از نظر دستوری به‌گونه‌ای بکار رفته که نشان‌دهندۀ ماهیت است‌، یعنی نشان می‌دهد که لوگوس از ازل‌، همان جنس و ماهیت خدا را داشته است‌. به این ترتیب‌، در آیۀ اول مشاهده می‌کنیم که لوگوس جاودانی است و با خدا برابر است و از ذات و ماهیت اوست‌.

کلمه جسم گردید

اما در آیۀ ۱۴ توجه از ابدیت و آسمان‌، به زمان و جهان معطوف می‌شود. در نقطه‌ای از زمان‌، این کلمۀ ابدی که از ذات الهی است‌، «جسم گردید». باید توجه داشت که نمی‌گوید «جسم پوشید» بلکه می‌گوید «جسم گردید». کلمۀ خدا وارد قالب انسانی نشد، بلکه خود انسان شد. از این رو، مسیح بر روی زمین‌، هم طبیعت الهی داشت و هم طبیعت انسانی‌. این نکته از لحاظ الهیاتی بسیار حساس و مهم می‌باشد. یوحنا در جملۀ بعدی می‌فرماید‌‌: «میان ما ساکن شد.» کلمۀ ساکن شدن در یونانی‌، به معنی "خیمه زدن‌" است‌. خیمه زدن اشاره دارد به اقامت موقتی در محلی‌. کلمۀ خدا به‌طور واقعی انسان شد اما به‌صورت موقتی‌، برای انجام مأموریتی‌. بااینحال‌، یوحنا می‌فرماید که جلال او قابل دیدن بود. او اجازه داد که انسان‌ها از ورای جسم او، جلال ابدی او را مشاهده کنند.

خدا را برای ما تفسیر کرد

و بالاخره در آیۀ ۱۸، رسالت مسیح به‌گونه‌ای پرشکوه و عمیق بیان می‌شود‌‌: هیچ کس نمی‌تواند خدا را ببیند؛ اما کلمۀ ابدی که در آغوش پدر است‌، او را به ما شناسانید. از آنجا که این کلمه با خدا هم‌ذات است‌، می‌تواند به درست‌ترین وجه، خدا را به ما بشناساند. در یونانی‌، کلمه‌ای که "ظاهر کرد" ترجمه شده است‌، در واقع همان کلمۀ "تفسیر کرد" می‌باشد. تفسیر کردن یعنی توضیح دادن مطلبی که قابل درک نیست‌. مسیح خدا را برای ما تفسیر کرد؛ به‌وضوع او را به ما معرفی کرد؛ خدا را هر آن طور که بود، بر ما مکشوف ساخت‌. از این پس‌، دیگر لازم نیست "دربارۀ خدا" در کتاب‌های مذهبی چیزهایی بیاموزیم‌. با شناخت این کلمه که جسم شده‌، می‌توان خدا را دقیقاً شناخت‌.

به این ترتیب‌، کلمۀ ابدی که مظهر ذات پدر بود، از ابدیت گذشت و وارد زمان و مکان شد. او جسم گردید و موقتاً میان ما خیمه زد تا هر آنچه را که از خدا بر ما پوشیده ‌است‌، تفسیر کند. باشد که در این بهار جدید، این کلمه در قلب ما نیز ساکن شود تا رابطه‌ای جدید میان ما و خدا بوجود آورد

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/9/6 ساعت 9:24 PM
عقل یا ایمان/۲
 
افشین لطیف‌زاده
 

در شمارۀ گذشته به بررسی رابطۀ عقل و ایمان در طی تاریخ تفکر مغرب زمین پرداختیم و در آن واکنش‌های متفاوتی که در دوره‌های مختلف (پیش از مدرنیسم، مدرنیسم و پسامدرن) پیرامون ارتباط عقل و ایمان داده شد اشاره کردیم. در این شماره به بررسی دو نظر عمدۀ مسیحیان دربارۀ عقل و ایمان می‌پردازیم و در نهایت نگرش "پولانی" را به‌عنوان راه‌حل تنش عقل و ایمان معرفی خواهیم کرد.

۱- دیدگاه تمایز: عقل یا ایمان

همانگونه که پیشتر ذکر شد کانتً بر دو نوع شناخت تأکید ورزید. یکی عرصۀ علم که با شناخت پدیدارها به پیش می‌رود و دیگری عرصۀ اخلاق که ما را به فضای فراتر از عالم پدیدارها رهنمون می‌شود. این دو عرصه از یکدیگر متمایزند و هر یک قواعد، غایت و موضوعات خاص خود را دارند. به‌عبارت دیگر تفاوت این دو آن‌قدر زیاد است که امکان تماس آنها با یکدیگر محال می‌گردد و هر نوع تلاش برای اتصال دو عرصۀ عقل و دین به تضادی لاینحل می‌انجامد. "سورن کیرکگارد" متفکر اگزیستانسیالیست مسیحی با قبول الگوی کانت چنین استدلال کرد که رفع این تضاد تنها با پرش ایمان مسیر است. به بیان دیگر شکاف عقل و ایمان تنها با دل به دریا زدن و پرواز ایمان پر می‌گردد. الهیدان برجستۀ مسیحی کارل بارت نیز با تأکید بر اهمیت مکاشفۀ خدا برای بشر سقوط کرده بر این شکاف دامن زد.

اگر پرش ایمان در تفکر کیرکگارد می‌توانست انسان را به آغوش خدا ببرد، در تفکر بارت این خداست که می‌باید خود بر این شکاف پل زند و بشر هرگز قادر به شناخت خدا به یاری تفکر و ایمان خود نخواهد بود. در تفکر بارت شناخت محصول مکاشفه است و تنها آنانی که ماهیت این مکاشفه را با ایمان به مسیح دریافت کرده‌اند می‌توانند به معرفت الهی دست یابند. اما در نقد کیرکگارد می‌توان پرسید که ماهیت این ایمان و پرش که شخص باید بدان دست زند چیست؟ چه نوع دل به دریا زدنی اصیل قلمداد می‌گردد و همچنین می‌توان از بارت سؤال کرد که آیا مکاشفۀ خدا اساساً می‌تواند به‌گونه‌ای فراتر از تفکر بشر رخ دهد که برای او قابل فهم باشد؟ آیا مکاشفه می‌تواند هم ناقض عقل بشر باشد و هم برای بشر منطقی جلوه نماید؟ در واقع تفکر بارت نمی‌تواند پلی بامعنا بین عقل و ایمان احداث نماید.

۲- دیدگاه مکمل: عقل و ایمان

در دیدگاه مکمل، عقل و ایمان می‌کوشند تا هر یک به عرصه‌های مختلف حیات بشر پاسخ گویند. علم با تشریح چگونگی وقایع، تفسیری منطقی از حیات بشر به‌دست می‌دهد و ایمان با توضیح چرایی وقایع در پی آن است تا حیات بشر را با معنا سازد. در واقع تفسیری که عقل و ایمان به‌دست می‌دهند هر یک در حیطۀ خود صحیح هستند زیرا که حقیقت لایه‌های مختلف دارد و نباید آن را تنها در حیطۀ عقل و یا ایمان محدود کرد. از این‌رو، نباید بین یافته‌های عقل و ایمان دست به قضاوت ارزشی زد زیرا که هر یک در جای خود بصیرت‌زا هستند.

بنابراین، حاصلِ جمع دو منظر متفاوت عقل و ایمان حیات ما را با‌معناتر می‌سازند؛ زیرا که به درک "چگونگی و چرایی"، جهانی یکپارچه و هدفمند کمک می‌کنند. اما کاملاً آشکارست که این دیدگاه از ابتدا بر جدایی عقل و ایمان صحه می‌گذارد. سؤالی که با آن روبروییم این است که اگر عقل و ایمان در مقابل یکدیگر قرار گرفتند چه باید کرد؟ اگر عقل و متعاقب آن تفسیر علمی نیازهای بشر را یکی پس از دیگری رفع کرد، جایگاه ایمان و متعاقب آن دین چه خواهد بود؟ آیا در این نگرش خدا ناچار نیست که جایگاهی برای خود در میان رخنه‌های علم پیدا کند؟

اما چگونه می‌توان شکاف به‌ظاهر غیرقابل عبور عقل و ایمان را در نوردید؟ پاسخ به این سؤال را در دیدگاه سوم بررسی خواهیم کرد.

۳- دیدگاه منسجم: ایمان عقل‌پذیر و عقل مبتنی بر ایمان

در دیدگاه منسجم، عقل و ایمان علیرغم به‌بار آوردن دستاوردهای مختلف، خاستگاه مشترکی دارند، در واقع عقل و ایمان در مقابل یکدیگر نمی‌ایستند. موضع عقل (علم) و ایمان (دین) در برابر یکدیگر "تخاصم"، "تمایز" و یا حتی صرفاً تکمیل نیست زیرا اعتقاد به هر یک از این رویکردها به‌معنای آن است که جهان‌بینی عقل و جهان‌بینی ایمان با یکدیگر فرق دارند، حال آنکه عقل و ایمان هر یک از خاستگاه مشترکی برمی‌خیزند و بالطبع درصدد شکل دادن به جهان‌بینی مشترکی هستند. مهم‌ترین سؤال بنیادی برای اثبات ادعای فوق آن است که از خود بپرسیم عقل و دانش از چه خاستگاهی بر‌می‌خیزد؟ میشل پولانی فیلسوف برجستۀ علم ثابت می‌کند که دانش حرکتی است با ایمان و اعتقاد به وجود واقعیتی خارجی.

به بیان دیگر، محقق علمی با اعتقاد به اینکه بر اساس مفروضات خود، واقعیتی منطق‌پذیر در جهان هستی وجود دارد، دست به کاوش علمی می‌زند. مطابق نظر پولانی علم دو محور دارد، یکی محوری درونی که خاستگاه آن ایمان به وجود واقعیتی خارجی است و دیگری محور خارجی که در آن شخص نسبت به اعتقاد خود احساس تعهد کرده به کشف واقعیت خارجی می‌پردازد. پولانی تحقیق علمی را به شخص نابینایی تشبیه می‌کند که با چوب‌دستی خود در حال حرکت است. شخص نابینا با آنکه جهان را رویت نکرده اعتقاد دارد (محور درونی) که جهان خارجی وجود دارد، از این‌رو در آن به حرکت می‌پردازد (محور خارجی). حرکت او از درون به بیرون است. او در این حرکت با گزیده‌های بی‌شماری روبرو است، اما بر اساس باور خود برخی از گزینه‌ها را انتخاب می‌کند تا به هدف مورد نظر خود دست یابد.

نکتۀ کلیدی که از بحث پولانی می‌‌توان آموخت آن است که هرگز نمی‌توان فاعل شناسایی را از مفعول شناسایی جدا کرد (اشتباه مهلک مدرنیسم). محقق علمی با اعتقاد به‌وجود جهانی ذی‌شعور و قابل درک حرکت خود را آغاز می‌کند. بلی، عقل و ایمان چنان در یکدیگر تنیده شده‌اند که تفکیک قاطع آنان از یکدیگر امری محال و در واقع خلاف همۀ دستاور‌های بشری است. اعتقاد به وجود عقلی منفک از ایمان و ایمانی عقل‌گریز و عقل‌ستیز نافی ذات هر دوی آنها و در نهایت ماهیت علم و دین است. علم خود جهان‌بینی الهیاتی دارد زیرا درصدد تبیین و تفسیر جهان و کائنات است.

علم نیز همچون دین درصدد آن است که انسان را از مزرهای خود فراتر ببرد. بنابراین عقل و ایمان دو روی مختلف یک سکه‌اند که هردو می‌کوشند هدف مشترکی را به تحقق رسانند و آن خلق حیات و جهانی با معناست. ایمانی منطق‌پذیر و عقلی مبتنی بر ایمان همواره اصل حاکم بر حیات بشر بوده و خواهد بود.

از سوی دیگر، ایمان صرفاً جهشی به جهان فراتر از عقل و منطق نیست. زیرا اساساً تعیین مقصدی مشخص برای چنین جهشی امکان‌پذیر نیست. در واقع هدف و مقصد این جهش را خود مسافر براساس نیازهای خاص خود مشخص می‌کند. و آنگاه که نیاز رفع گردد، ایمان نیز خاتمه می‌یابد. ایمانی که نتواند به تعریف منطقی از باور خود بپردازد و برای تعیین خاستگاه، ماهیت و مقصد خود مدام نیازمند تبیین و تجربه‌ای فراعقلی باشد، به‌تدریج به مقوله‌ای خود ساخته تبدیل می‌گردد که همانند کشتی بی‌لنگری، لنگر تاریخی خود را از دست داده است. بلی، ایمان در ذات خود عقل‌پذیرست و مؤمن را وامی‌دارد تا به کنکاش و کشف برهان ایمان خود بپردازد.

چند نکته پایانی

۱- با توجه به بحث فوق تفکیک مؤمنان مسیح به دو گروه عقل‌گرا و دل‌گرا خلاف ذات ایمان است.

۲- مسیحیان موظفند نه تنها در حیطۀ رابطه خود با خدا رشد کنند بلکه می‌باید برای ایمان خود تا آنجا که می‌توانند شواهد منطقی بیابند زیرا که ایمان مقوله‌ای عقل‌پذیر است.

۳- کدام خدا ما را تشویق می‌کند که نه فقط با روح و جان بلکه با عقل خود نیز خدا را ستایش کنیم. (اول قرنتیان‌ ۱۴:‏۱۵)

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/9/4 ساعت 6:51 PM
 عیسی مسیح حقیقت مطلق
 
 
 
 

عیسی مسیح خود را راه و راستی و حیات می‌خواند و به تومای شکاک اعلام می‌کند که تنها به‌واسطۀ او (عیسی مسیح) می‌توان نزد خدای پدر رفت. این یکی از بزرگ‌ترین سخنان مسیح است. اما ما چطور می‌توانیم بپذیریم که او براستی حقیقت مطلق است. آقای راوی زکریاس، فیلسوفی که سالیان زیاد در تعلیم کلام خدا تجربه دارد این موضوع را با بیانی زیبا در ۶ نکته برای ما باز می‌کند و به ما می‌آموزد که در دنیایی که ظاهراً همه‌چیز نسبی است، می‌توان به دریافت و شناخت حقیقت مطلق نائل شد.

 

برای شنیدن قسمت اول این پیام روی این نقطه کلیک کنید.

برای شنیدن قسمت دوم این پیام روی این نقطه کلیک کنید.

 

برای ضبط قسمت اول روی این نقطه Right Click کنید و گزینۀ Save Target As را انتخاب نمایید.

برای ضبط قسمت دوم روی این نقطه Right Click کنید و گزینۀ Save Target As را انتخاب نمایید.

 مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ می‌باشد. © ۲۰۰۴
در صورت مواجه شدن با سؤالات و مشکلات، برای تماس با ما لطفاً روی این قسمت کلیک کنید
.

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/31 ساعت 10:18 PM
عقل یا ایمان؟
 
افشین لطیف‌زاده

رابطۀ عقل و ایمان همواره به‌عنوان یکی از مباحث بحث‌برانگیز مطرح بوده است. تاریخ تفکر به‌خصوص در مغرب‌زمین گواه آن است که اندیشمندان در طی برهه‌های مختلف، راه نیل به حقیقت را گاه به مدد عقل صرف یا ایمان صرف و یا تلفیقی از این دو به‌تصویر می‌کشیدند. برای نمونه پاسکال می‌گوید: "دل برای خود دلایلی دارد که عقل از آن بی‌خبر است." همچنین ترتولیان یکی از آبای کلیسا می‌گوید: "چه رابطه‌ای بین اورشلیم (مهد ایمان آن روزگار) و آتن (مهد تفکر در آن زمان) وجود دارد؟"

علت چنین تمایزی بین عقل و ایمان آن است که متفکرین بر این باور بودند که عقل و ایمان دو طریق متفاوت نظر به حقیقت‌اند. به بیان دیگر، جهان‌بینی عقل با به‌کارگیری ابزار متفاوت، مسیر و جاده‌ای متفاوت از طریق دل در پیش می‌گیرد. از این رو طریق کشف حقیقت به مدد عقل، راه منطق، استدلال‌ و کسب معرفتی عینی (Objective) است، حال آنکه طریق دل، مکاشفه و نور باطنی و کسب معرفتی ذهنی (Subjective) است. آری از سوی عارفان راه شناخت خدا "ناز" و دلدادگی است، اما از سوی فیلسوفان، "راز" و منطق‌‌پردازی است. بدین‌سان عقل و ایمان در حیطۀ قلمرو خاص خود، دو نوع معرفت‌شناسی را به‌دست می‌دهند. بدین ترتیب دوگانه‌پنداری و دوگانه‌باوری (Dualism) تبدیل به بخش لاینفک تفکر بشر شد.

ما مسیحیان نیز گاه بر این باوریم که حقیقت را می‌توان در دو سطح و به دو گونۀ متفاوت شناخت یکی از راه عقل که ما را تا حدودی جلو می‌برد اما نوع شناختی که عرضه می‌دارد همانند ماهی‌گیری در آبی کم‌عمق است که هرگز از آن نمی‌توان مروارید بی‌مانند و بی‌نظیر شناخت را صید کرد و راه دیگر راه دل است که ما را به ژرفای بی‌انتهای معرفت می‌برد و آنجاست و تنها آن زمان است که حقیقت خالص و خلص و پالایش‌یافته از گزند عقل دست‌یافتنی می‌گردد. از این‌رو می‌توان ایمانداران را نیز به دو دسته تقسیم کرد. گروه اول آنانی ‌هستند که می‌کوشند به یاری تفکر و قرائن علمی دلایل عقلی برای ایمان خود بیابند و ایمان خود را منطق‌پذیر سازند و گروه دیگر، از این ابزارهای انسانی دست شسته، به‌مدد مکاشفه و نور باطنی به خود حقیقت دست می‌یابند زیرا که برای برخی از آنان، ایمان اساساً مقوله‌ای عقل‌ستیز است.

اما آیا به‌راستی عقل و ایمان دو تور متفاوت برای صید حقیقت‌اند؟ نقطۀ آغاز شکاف و دوگانه‌باوری بین عقل و ایمان کجاست؟ پیامد‌های این دوگانه‌باوری چه می‌باشند؟ چه رابطه‌ای بین عقل و ایمان در طی تاریخ تفکر برقرار بوده است؟ آیا عقل و ایمان ضد یکدیگرند یا آنکه مکمل هم‌اند و یا اساساً هیچ نقطۀ تماسی با یکدیگر ندارند؟ در نهایت آیا می‌توان به‌نوعی معرفت‌شناسی رسید که در آن به جهان‌بینی مشترکی بین عقل و ایمان دست یافت؟ و آیا سرانجام می‌توان از تفکیک مؤمنان مسیح به دو گروه عقل‌گرا و ایمان‌گرا دست شست؟ شایان ذکر است که این مقاله رابطۀ علم و دین‌ را به‌عنوان یکی از مصادیق بارز مبحث عقل و ایمان در نظر می‌گیرد.

آغاز شکاف: دوگانه‌پنداری

اگر یونان باستان را به‌عنوان مهد تفکر بشر در نظر بگیریم، افلاطون با معرفی "جهان سایه‌ها" و تمایز وجودی آن از "جهان حقایق"، معرفت‌شناسی را به دو بخش تقسیم کرد. بنا بر نظر افلاطون جهانی که در آن می‌زیییم تنها سایه‌ای از حقایقی است که در جهان دیگر وجود دارد. فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی دکارت نیز با تأکید بر تمایز ذهن و ماده بر این شکاف دامن زد. برای افلاطون حقیقت در جهانی دیگر وجود داشت، حال آنکه برای دکارت شناخت حقیقت از تفکر شخصی آغاز می‌شد. این شکاف در عرصۀ علم روانشناسی نیز به‌چشم می‌خورد.

فروید از دو نوع شناخت صحبت به میان آورد: یکی شناخت جهان عینی به‌مدد ابزارهای علمی و دیگری شناخت جهان درون خود به یاری آگاهی از ساختارهای تشیکل‌دهندۀ روان شخص. در عرصۀ الهیات نیز خدا را هم می‌توان تا حدی به مدد عقل شناخت اما برای آنکه به ریسمان‌های غیر‌قابل تماس معرفت الهی چنگ زنیم می‌باید از طریق دل قدم در این دریای بی‌کران معرفت الهی گذاریم. بدین‌سان در‌می‌یابیم که شکاف عقل و ایمان (علم و دین) به دیرپایی دید تفکر بشر بوده است. به‌طور کلی می‌توان تفکر بشر در مغرب زمین را به سه دورۀ عمده تقسیم کرد که عبارتند از دورۀ پیش از مدرنیسم، مدرنیسم و دورۀ پسامدرن. هر یک از این دوره‌ها تأکیدات خاصی بر مقوله عقل و ایمان می‌گذارند که بررسی اجمالی دستاوردهای هر یک از آنها می‌تواند نور تازه‌ای بر مبحث ما بیافکند.

شکاف عقل و ایمان (علم و دین) به دیرپایی دید تفکر بشر بوده است.

دورۀ پیش از مدرنیسم

در دوره پیش از عصر خرد (مدرنیسم) که اساساً قرون وسطی محور اصلی آن را تشکیل می‌دهد، ایمان و اعتقاد مذهبی بر همۀ حیطه‌های حیات بشر احاطه داشت. ایمان محور عقل و دانش تلقی می‌شد. اگر خداوند نور معرفت خود را بر بشر ساطع نمی‌ساخت، دستیابی به دانش امری محال بود. به‌طور کلی اساس تفکر این دوره را می‌توان در دیدگاه توماس آکوئیناس خلاصه کرد: "ایمان مکمل عقل است." عقل بشر توانایی شناخت خدا را دارد اما انسان به یاری نور ایمان از مرزهای محدود عقل فراتر می‌رود. بدین ترتیب در دورۀ پیش از مدرنیسم، ایمان در مقابل عقل قرار نمی‌گرفت و در واقع به مدد آن می‌شتافت. عقل زیرمجموعۀ ایمان تلقی می‌شد و در خدمت ایمان عمل می‌کرد.

مدرنیسم

عصر خرد به دوره‌ای از تفکر بشر اطلاق می‌شود که در آن عقل به‌عنوان محور معرفت در برابر ایمان قدعلم کرد. الگوی تفکر بشر که در دوره پیش از مدرنیسم "ایمان‌گرایی" بود حال با چرخشی کامل به "عقل‌گرایی" تبدیل شد. دکارت فرمول شناخت را "فکر می‌کنم، پس هستم"، معرفی کرد. به بیان دیگر عقل و استدلالات غیرقابل انکار منطقی که بر همه چیز به دیدۀ شک می‌نگریست تا به معرفتی با یقین کامل دست یابد، جایگزین ایمان از ابتدا مفروض شد. بله، صدای خرد از درون بر صدای مکاشفه در خارج از خود غلبه یافت.

پس از دکارت، عمانوئل کانت معرفت را به دو حیطۀ کاملاً مجزا از یکدیگر تقسیم کرد. یکی را قلمرو علم (شناخت پدیدارها) نامید و دیگری را قلمرو اخلاق. مطابق نظر کانت خدا را در حیطۀ تحقیقات علمی که به شناخت هرچه بیشتر طبیعت می‌انجامد نمی‌توان شناخت. بدین ترتیب ایمان و مذهب به قلمرو کوچکی از حیات بشر تبدیل شد زیرا که اساساً ایمان را نمی‌توان به مدد ابزارهای علمی سنجید و هرچه از نظر عقلی سنجش‌پذیر نیست، طبعاً به حاشیه رانده می‌شد. عصر خرد ایمان را تبدیل به قلمرو خصوصی زندگی فرد کرد و عقل با توسل به ابزارهای علمی بر همۀ عرصه‌های حیات بشر سایه افکند. در این دوره ایمان فقط زیرمجموعۀ عقل محسوب نمی‌شد بلکه تبدیل به مقوله‌ای شخصی و خصوصی شد.

دوره پسامدرن

دورۀ تفکر پس از مدرنیسم را عصر پسامدرن می‌نامند. اگر ویژگی بارز عصر خرد (مدرنیسم) را حاکمیت عقل بر حیات بشر بدانیم، که در آن اصل دستیابی به حقیقت عینی از ابتدا مسلم فرض می‌گردد، عصر پسامدرن عصر آغاز حاکمیت هنر و خلاقیت است. در دوره پیش از مدرنیسم "ایمان" طریق و جادۀ شناخت حقیقت بود، اما مدرنیسم "عقل" را جایگزین ایمان کرد و حال در دورۀ پسامدرن اساساً حقیقت خلق می‌گردد.

حقیقت محصولی نیست که باید در خارج از خود آن را جستجو کرد (نگاه به خدا در دوره پیش از مدرنیسم) و یا به‌مدد ابزارهای عقلی با یقین کامل بدان رسید (نگاه به طبیعت در دورۀ مدرنیسم)، بلکه حقیقت جلوه‌ها و خاستگاه بی‌نهایت دارد. هر انسان و هر جامعه‌ای حقیقت را از منظر خود می‌بیند (اصطلاح عظمت در نگاه توست) و به بیان دیگر حقیقت را می‌آفریند. بنابراین نمی‌توان و اساساً اشتباه است که بخواهیم حقیقتی نهایی را برای بشر در نظر بگیریم. اصالت حقیقتی که من می‌شناسم با حقیقتی که تو می‌شناسی اگر در خدمت هنر و خلق زیبایی باشد یکسان است.

در دوره پیش از مدرنیسم "ایمان" طریق و جادۀ شناخت حقیقت بود، اما مدرنیسم "عقل" را جایگزین ایمان کرد و حال در دورۀ پسامدرن اساساً حقیقت خلق می‌گردد.

همانگونه که دیدیم رابطۀ عقل و ایمان در برهه‌های مختلف تاریخ تفکر بشر دستخوش تغییرات شگرفی شده است. مدرنیسم با بهره‌مندی از دستمایه‌های تفکر دکارت و کانت، بر شکاف عقل و ایمان دامن زد حال آنکه عصر پسامدرن محور خارجی برای تشخیص حقیقت را چه از منظر عقل و یا ایمان از میان برد.

مسیحیان نیز همواره در طی تاریخ در رویارویی با چالش عقل یا ایمان احساس مسئولیت کرده‌اند و پاسخ‌های متفاوتی را عرضه داشته‌اند. در دو بخش بعدی به بررسی دو پاسخ عمدۀ آنها برای رهایی از تنش رابطۀ عقل و ایمان می‌پردازیم.

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/26 ساعت 7:55 PM
آزادی از گناه‌ توسط مرگ و قیام مسیح‌
 
دکتر مهرداد فاتحی
 

آنچه مرگ و قیام مسیح برای شخص ایماندار به ارمغان می‌آورد از ابعاد مختلفی برخوردار است که شناخت و تجربۀ هر یک از آنها حائز کمال اهمیت می‌باشد. تا آنجا که موضوع گناه مورد نظر باشد، مرگ و قیام مسیح ما را از محکومیت‌، قدرت و نتایج گناه آزاد می‌کند. در این خصوص آنچه معمولاً دربارۀ آن صحبت می‌شود، آزادی از محکومیت یا مجازات گناه است‌. در این نوشتار هدف من بررسی اجمالی یکی دیگر از ابعاد این کار بزرگ مسیح است‌. ولی برای درک آن لازم است که نخست توضیح کوتاهی دربارۀ چگونگی آزادی ما از محکومیت گناه داده شود.

آزادی از محکومیت گناه‌

در رومیان ۳:‏۲۳-‏۲۶ می‌خوانیم که همه انسانها بدون استثناء گناه کرده‌اند و از آنچه خدا برای آنها در نظر داشت کوتاه آمده‌اند و در نتیجه زیر محکومیت خدا قرار دارند. یهودیان اعتقاد داشتند که آدم و حوا قبل از سقوط در گناه‌، از جلال خاصی برخوردار بودند ولی با نااطاعتی از خدا آن را از دست دادند. پولس در اینجا ممکن است این جلال را در نظر داشته باشد؛ یا اینکه ممکن است منظورش آن جلالی باشد که خدا در نظر داشت برای انسان تدارک ببیند. به هرحال‌، همه این را از دست داده‌اند.

رستگاری فقط از طریق کفارۀ مسیح‌

اما کلام خدا به ما می‌گوید که ما "مجاناً" و "به فیض‌" صالح محسوب می‌شویم و مورد قبول خدا قرار می‌گیریم (روم ۳:‏۲۴). هر دو این کلمات یک چیز را بیان می‌کنند و آن این است که نجات خدا هدیه‌ای است که ما برای دریافت آن هیچ چیزی پرداخت نمی‌کنیم و هیچ کاری هم انجام نمی‌دهیم‌. کلام خدا به ما می‌گوید که نجات و رستگاری ما صددرصد مجانی است‌.

ولی این بدان معنا نیست که نجات ما بی‌بها است‌. این نجات برای ما مجانی تمام می‌شود چونکه خدا خودش بوسیلۀ عیسای مسیح بهای آن را بطور کامل پرداخت کرده است‌. این بوسیلۀ کلمۀ "فدیه‌" بیان می‌شود. فدیه بهایی بود که برای آزادی اسرا و بردگان پرداخت می‌شد. این بها چنانکه آیۀ بعدی نشان می‌دهد، بوسیلۀ کفاره‌ای که در خون عیسای مسیح وجود دارد پرداخت گردیده است‌.

 مرگ نسبت به‌ قدرت و حاکمیت گناه‌

مرگ نسبت به گناه‌

پولس بعد از اینکه نجات به‌وسیلۀ فیض را توضیح می‌دهد، این ایراد را مطرح می‌کند که آیا به زندگی در گناه ادامه بدهیم تا فیض خدا هر چه بیشتر شامل حال ما شود؟ او با قاطعیت هر چه تمام‌تر پاسخ می‌دهد که "حاشا"، یعنی به‌هیچ وجه (رومیان ۶:‏۱).

دلیل او این است که ما نسبت به گناه مرده‌ایم‌، پس چگونه می‌توانیم باز در آن زندگی کنیم (۶:‏۲). زندگی و مرگ با هم قابل جمع نیستند. اما این چگونه مرگی است‌؟

این مرگی است نسبت به قدرت و حاکمیت گناه‌. پولس در این باب ۶ و ۷رومیان‌، از گناه به‌عنوان یک قدرت حاکمه و قدرتی که انسان را در اسارت خود دارد، سخن می‌گوید (روم ۵:‏۲۱، ۶:‏۶، ۱۲، ۱۴، ۱۸، ۷:‏۱۴-‏۲۰). در باب ۵ او توضیح می‌دهد که چطور با نااطاعتی آدم‌، گناه وارد جهان شد و بر تمام نسل او مسلط گردید. همۀ انسانها از طریق تولد، در این وضعیت به دنیا می‌آیند و تنها از طریق مرگ می‌توانند از آن خارج شوند. پولس راجع به یک چنین مرگی سخن می‌گوید که ما را از قدرت و حاکمیت گناه خارج می‌کند.

زنده شدن با عیسی‌

این مرگِ ما، مرگی است با عیسی که زنده شدن با او را نیز به‌دنبال دارد. این درواقع مرگ و قیام مسیح است که امکان آزاد شدن از گناه را برای ما فراهم آورد. پولس می‌گوید که ایمانداران در اتحاد با عیسی می‌میرند و زنده می‌شوند.

وضعیت جدید ما

برای درک این موضوع باید ببینیم که مرگ و قیام عیسی چطور وضعیت جدیدی را بوجود آورد. دیدیم که همۀ انسانها در حالت طبیعی خود، تحت تأثیر نافرمانی آدم و در وضعیتی هستند که پولس آن را "انسان‌" یا "انسانیت کهنه‌" و در جاهای دیگر "جسم‌" می‌خواند (در این قبیل قسمت‌ها، منظور پولس از "جسم‌"، بدن انسان نیست بلکه تمامیتِ انسان در وضعیت گناه‌آلود و سقوط‌کرده می‌باشد). انسان کهنه یا "جسم‌" به این معنا، انسانی است که در اتحاد با آدم و در نسل سقوط کردۀ او زندگی می‌کند.

پولس رسول‌، این انسان "در آدم‌" است و هنوز "در مسیح‌" قرار نگرفته‌. در این وضعیت‌، گناه و مرگ بر او حکومت می‌کنند.

کلام خدا به ما نشان می‌دهد که مسیح این انسانیت کهنه را بر خود گرفت‌. او به درون وضعیت ما داخل شد و بدون اینکه خودش گناهی مرتکب شده باشد، با همۀ نیروهایی که بر انسان حاکم بودند، مقابله کرد و تا به مرگ بلکه مرگ صلیب تسلیم آنها نشد. او با مرگ خودش قوی‌ترین جواب "نه‌" را به گناه و شیطان و دنیا داد. او به‌نمایندگی و در اتحاد با انسانِ افتاده و سقوط کرده‌، روی صلیب رفت و به اصطلاح پولس‌، این انسان یا انسانیت کهنه یا "جسم‌" را با خودش روی صلیب برد و نسبت به آن مرد و بعداً در قبر خودش او را مدفون کرد.

او با قیامش از مردگان‌، انسان تازه بلکه خلقت جدیدی را بوجود آورد. او سرِ یک نسل و نژاد جدید بشری شد. این انسان تازه انسانی است که دیگر "در آدم‌" و در اتحاد با او زندگی نمی‌کند، بلکه "در مسیح‌" قرار دارد. شرایط و مختصات تازه‌ای بر این انسان تازه حاکم است‌؛ یکی از مهم‌ترین آنها این است که دیگر گناه بر آن حکمرانی نمی‌کند. همۀ ایمانداران در اتحاد و یگانگی با مسیح‌، در مرگ و قیام او شریک می‌شوند و با این شراکت‌، از نسل "آدم‌" به نسل "مسیح‌" منتقل می‌گردند.

 مفهوم این مرگ در عمل‌

اما نتیجه عملی این مرگ چیست‌؟ در زندگی روحانی روزمرۀ ما، این مرگ چه مفهوم و چه کاربردی دارد؟

مرگ‌، نه نسبت به حمله یا نفوذ گناه‌

این مرگ ما مرگی است نسبت به قدرت و حاکمیت گناه نه نسبت به حضور گناه یا حملات آن یا نفوذ آن‌. بعضی‌ها به اشتباه این مثال را می‌زنند که همانطوری که یک شخص مرده نه می‌بیند و نه می‌شنود و نه قادر به انجام کاری است‌، منظور پولس هم از مردن ما نسبت به گناه این است که گناه دیگر هیچ اثری نمی‌تواند روی ما بگذارد چونکه ما نسبت به گناه مرده‌ایم پس نسبت به آن کور و کر و ناتوان هستیم‌.

این درک نادرست نتیجه‌ای جز یأس و ناامیدی برای ایمانداران ندارد، چونکه همۀ ما خیلی خوب می‌دانیم که نه فقط به این معنا نسبت به گناه نمرده‌ایم‌، بلکه کاملاً هم نسبت به آن زنده و "سرحال‌" هستیم‌. پس این نتیجه اخذ می‌شود که چون این مرگ در ما مشهود نیست‌، منظور پولس از آن باید یک چیز تدریجی باشد. بعبارت دیگر ما باید با نوعی ریاضت یا خودکشی روحانی به این ایده‌آل دست پیدا کنیم که البته هرقدر هم که تلاش می‌کنیم‌، مثل اینکه به آن نمی‌رسیم‌. یا بعضی دیگر نتیجه می‌گیرند که آنچه پولس می‌گوید، یک سرّ عمیق روحانی است که باید با مکاشفه بر ما آشکار شود و اگر ما هنوز این مرگ کامل نسبت به گناه را تجربه نکرده‌ایم‌، علت آن این است که هنوز این برما مکشوف نشده است‌. ولی حتی خیلی‌ها هم که پس از مدتها دعا، فکر می‌کنند این مکاشفه برای آنها اتفاق افتاده‌، بعد از مدتی متوجه می‌شوند که هنوز نسبت به گناه زنده هستند و این حتی باعث یأس و درماندگی عمیق‌تری در آنها می‌شود.

واقعیت این است که سخن پولس هیچکدام از اینها نیست و اگر معنی درست کلام او را درک کنیم‌، این یک خبر خوش و بزرگ برای همۀ آنهایی است که می‌خواهند زندگی پاکی داشته باشند، و در عین حال یک چیز غیرواقعی که برخلاف تجربه ما باشد نیست‌. مردن ما نسبت به گناه‌، مردن نسبت به حاکمیت گناه است‌. ما از بندگی و اسارت آن آزاد می‌شویم‌، نه از حضور گناه‌، یا حملات آن و یا کشش آن‌. ما از وضعیتی‌ که گناه در آن حکمرانی می‌کرد و ما هیچ حق انتخابی در مقابل آن نداشتیم‌، به وضعیتی منتقل شده‌ایم که گناه در آن حاکم نیست ولی هنوز وجود دارد و اگر مراقب نباشیم و در مقابل آن نایستیم‌، باز از آن ضربه خواهیم خورد. این را می‌توان به کشوری تشبیه کرد که در آن کودتا شده و حکومت تازه‌ای روی کار آمده است‌. ولی عناصر رژیم قبلی که حکومت را از دست داده‌اند، به فعالیت‌های چریکی مشغولند و هر وقت که امکانش را پیدا کنند، به حکومت تازه حمله می‌کنند و خساراتی وارد می‌نمایند. همینطور می‌توان موضوع را به دو میدان نیرو تشبیه کرد. شخص مسیحی از سلطۀ یک میدان خارج شده و در میدان تازه‌ای قرار داده شده است‌. ولی نیروهای میدان قبلی از بین نرفته‌اند و از طرق مختلف هنوز می‌توانند تأثیراتی روی او بگذارند.

خبر خوش بزرگی که پولس برای ما دارد، این است که ما دیگر مثل گذشته بردۀ زرخرید گناه (روم ۷:‏۱۴) نیستیم‌. ما می‌توانیم به گناه "نه‌" بگوییم و در مقابل آن بایستیم‌، یا حداقل از آن بگریزیم‌. ما دیگر محکوم به شکست دائمی در مقابل گناه نیستیم‌، شکستی که پولس آن را به روشنی در رومیان ۷:‏۱۳ به بعد توصیف کرده است‌. البته پولس در باب ۸ رومیان توضیح می‌دهد که این آزادی ما از اسارت گناه وقتی در تجربه ما واقعیت پیدا می‌کند که در اتحاد با عیسای زنده شده از مردگان زندگی کنیم‌. این حیات و قدرت قیامت مسیح است که به ما توانایی می‌بخشد تا در مقابل گناه بایستیم‌. و این از طریق روح‌القدس است که عیسای زنده در ما ساکن می‌شود و در ما کار می‌کند (اول قرنتیان ۱۵:‏۴۵، رومیان ۸:‏۹ و۱۰). کلام خدا به ما می‌گوید که اگر از روح پر باشیم و تحت هدایت و کنترل روح رفتار کنیم‌، مطابق خواسته‌ها و معیارهای انسان کهنه یا "جسم‌" زندگی نخواهیم کرد.

زندگی در وضعیتی جدید

ولی در باب ۶ رومیان‌، پولس فقط انتقال از وضعیت اسارت به وضعیت آزادی را توضیح می‌دهد. و هدف او این است که نشان دهد که با توجه به وضعیت جدیدی که ما در آن قرار داریم‌، وضعیتی که در آن تحت خداوندی عیسی و قدرت روح او زندگی می‌کنیم‌، دیگر نمی‌توانیم و نباید به زندگی در گناه ادامه بدهیم‌. چونکه اگر این کار را بکنیم‌، این با وضعی که در آن قرار داریم و تعهداتی که این وضعیت تازه برای ما ایجاد می‌کند، در تناقض خواهد بود.

مسئولیت و وظیفۀ جدید

نه تنها دیگر نمی‌توانیم و نباید به زندگی در گناه ادامه بدهیم‌، بلکه چون اکنون دیگر خداوند به ما آزادی عطا کرده‌، مسئول و مؤظف هستیم که در مقابل گناه بایستیم و اجازه ندهیم که گناه به حکومتش در زندگی ما ادامه دهد. پیروزی ما بر گناه بطور اتوماتیک و بدون همکاری و تلاش خود ما میسر نخواهد بود. زندگی اخلاقی مسیحی یک زندگی منفعل نیست بلکه یک زندگی فعال است‌. بنابر این از آیه ۱۱ به بعد پولس ما را ترغیب می‌کند که مطابق با وضعیت جدید و درواقع خلقت جدید خودمان زندگی کنیم‌. باید خود را با مسیح مرده بینگاریم‌. این‌، هم یک قدم ایمان است و هم یک قدم اطاعت‌.

قدم ایمان است، چونکه در انجام آن باور می‌کنیم که با مسیح مرده‌ایم و از حاکمیت گناه آزادیم‌. و قدم اطاعت است چونکه با انجام آن ادعاها و مطالبات گناه را رد می‌کنیم و می‌گوییم که حاضر نیستیم در گناه زندگی کنیم‌. این ما هستیم که بعنوان اشخاص آزاد و به کمک روح‌القدس نباید بگذاریم که گناه بر ما حکم براند. این ما هستیم که نباید اعضای خود را بار دیگر تسلیم گناه بکنیم‌. خدا سهم خود را انجام داده و این دیگر سهم ما است‌. در تمام این قسمت پولس وجه امری را در خطاب به ایمانداران بکار می‌برد و این به روشنی نشان می‌دهد که اینها کارهایی است که ایمانداران باید انجام دهند. به عبارت دیگر، برخلاف آنچه بعضی وقتها گفته می‌شود، اخلاق مسیحی دست کشیدن از هر تلاش و خود را بطور منفعل تسلیم روح کردن نیست‌. این نقش فعال ما در کولسیان ۳:‏۱-‏۱۴ با روشنی هرچه بیشتر بیان شده است‌.

شیطان تمام سعی خود را خواهد کرد که به ما بقبولاند که ما هنوز اسیر گناه هستیم و نمی‌توانیم به آن "نه‌" بگوییم‌. به‌محض اینکه در این کار توفیق یافت‌، واقعاً هم برما مسلط خواهد شد. پس باید دائماً به رومیان باب ۶ برگردیم و با اطمینان به کلام خدا، روی مرگ و قیام خودمان با مسیح حساب کنیم (آیه ۱۱). بایدبر این‌اساس‌قدم برداریم که ما خلقت تازه‌ای هستیم و پیروزی نهایی از آن ما است‌.

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  

 
.بیشتر مقالات این وبلاگ بر گرفته از سایت کلمه می باشد کلیۀ حقوق مربوط به این وب‌سایت برای سازمان ایلام محفوظ است. تکثیر و یا انتشار مطالب، فیلم، .عکس و محتوای این وب‌سایت به هر شکل، اکیداً ممنوع می‌باشد