تبليغاتX
†کلیسای آسمانی خداوند†
2005/8/19 ساعت 7:34 PM
خدای مسیحیان/۲
 
دکتر مهرداد فاتحی

مقدمه

در شمارۀ پیش دیدیم که اعتقاد به تثلیث در مکاشفۀ خدا در تاریخ ریشه دارد که گزارش و تفسیر آن در کتاب‌مقدس در دسترس مؤمنین قرار داده شده است. چنانکه در این مکاشفه آشکار است، در خدا بُعدی متعال و فراباشنده transcendent وجود دارد که "پدر" خوانده می‌شود.

خدا بی‌نهایت برتر و بالاتر از همۀ مخلوقات خویش است و هیچ چیز و هیچ کس را با او قیاس نتوان کرد. اما در همین خدا، چون محبت است، بُعدی دوم وجود دارد که بُعدی حلولی یا درون‌باشنده immanent است و سبب می‌شود که او در شخص عیسای ناصری در تاریخ حلول کند و خود را از نزدیک به انسان بشناساند. خدا مخلوقیت را برخود می‌گیرد و این‌گونه در تجربۀ بشری و رنج‌های او شریک می‌شود تا از درون، وضعیت او را شفا بخشد. این بُعد دوم "پسر" خوانده می‌شود.

نیز دیدیم که بُعد سومی در خدا وجود دارد، یعنی "روح‌القدس"، که باز بُعدی حلولی است، با این تفاوت که خدا این‌بار نه به‌طور عینی در یک شخصیت تاریخیِ خاص، بلکه در قلوب تک تک مؤمنان و در جامعۀ مسیحی یعنی کلیسا ساکن می‌شود و با مؤمنان رفاقت و صمیمیت نزدیک برقرار می‌کند. در خاتمه اشاره کردیم که بنا به آموزۀ تثلیث، هر یک از سه بُعد وجود خدا شخصی متمایز از دیگری است که با آن دو دیگر در رابطه‌ای محبتانه قرار دارد و وعده دادیم که در این شماره این مطلب را پی بگیریم.

عناصر تشکیل‌دهندۀ آموزۀ تثلیث

کلیسا با تأمل در مکاشفۀ خدا به سه حقیقت زیر رسیده است که ستون‌های اصلی آموزۀ تثلیث را تشکیل می‌دهد: ۱) خدا یکی است؛ ۲) پدر، پسر و روح‌القدس هر سه خدا هستند؛ ۳) پدر، پسر و روح‌القدس سه شخص متمایز از هم هستند. کلیسا در طول تاریخ سعی کرده این سه حقیقت مهم را با هم و در کنار هم حفظ کند، حال آنکه همۀ تعالیم نادرست و بدعت‌هایی که دربارۀ این موضوع بروز کرده، نتیجۀ انکار یکی از این سه بوده است.

خدا یکی است

یگانگی خدا حقیقتی است که در بسیاری از کتب عهدعتیق تلویحاً یا به‌صراحت به آن اشاره شده است. (تثنیه ۶‌‏:۴) اساساً در تاریخ مکاشفه و عمل نجات‌بخش خدا در میان قوم یهود که در این کتب در دسترس ما قرار دارد، تأکید بر یگانگی خداست. این امر از آن سبب است که قوم اسرائیل در میان اقوامی بت‌پرست می‌زیستند و خود نیز از همین زمینه بودند.

اگر خدا حقیقتِ تثلیث را در این دوره بر قوم خود آشکار می‌کرد، آن‌ها در این خطر قرار می‌گرفتند که آن را به چند‌خدایی تعبیر کنند و دچار گیجی و اغتشاش فکری شوند. از همین روست که در نوشته‌های عهدعتیق به‌طور کلی تأکید بر یگانگی خداست و حقیقتِ تثلیث در آن به‌‌صراحت بیان نشده است، هر چند سایه‌هایی از آن وجود دارد که مجال بحث آن‌ها در این مقالۀ کوتاه نیست.

اما باید توجه داشت که یگانگی خدا در عهدجدید نیز تأکید شده است. برای مثال در اول تیموتائوس ۲‏:۵ می‌خوانیم: «زیرا تنها یک خدا هست و بین خدا و آدمیان نیز تنها یک واسطه وجود دارد، یعنی آن انسان که مسیح‌عیسی است» (نقل‌قول‌ها همگی از ترجمۀ هزارۀ نو است). نیز در یعقوب ۲‏:۱۹ می‌خوانیم: «تو ایمان داری که خدا یکی است. نیکو می‌کنی! حتی دیوها نیز این‌گونه ایمان دارند و از ترس به خود می‌لرزند» (همچنین رومیان ۳‏:۳۰؛ اول قرنتیان ۸‏:۶ و ۷).

پدر، پسر و روح هرسه خدا هستند

پدر خداست: حقیقتِ پدری خدا بارها در همان عهدعتیق بیان شده است. یکی از زیباترین قسمت‌ها هوشع ۱۱‏:۱-۱۱ است که در آن محبت پدرانۀ خدا به قوم اسرائیل با زیبایی و لطافت تمام توصیف گردیده است. عیسای مسیح این حقیقت را به‌‌طرز بی‌سابقه‌ای به یکی از مهم‌ترین ستون‌های زندگی، خدمت و تعلیم خود تبدیل کرد. او نه تنها خودش خدا را پدر می‌خواند بلکه بارها او را به‌‌عنوان پدر آسمانی به شاگردان معرفی کرده، آنان را به پدر خواندن خدا در دعا و اعتماد به او به‌‌عنوان پدر مهربان برمی‌انگیخت.

در نوشته‌های شاگردان و رسولان او نیز حقیقتِ پدر بودن خدا و در نتیجه، خدا بودن پدر، نه تنها تماماً مفروض گرفته شده، بلکه بارها نیز به‌‌صراحت بیان گردیده است (برای مثال افسسیان ۱:‏۲، ۳، ۱۷؛ ۲:‏۱۸؛ ۳:‏۱۴).

پسر خداست: اعتقاد به الوهیت مسیح به‌طور کلی نتیجۀ تجربۀ کلیسا از او بود. این تجربه هم زندگی و سخنان مسیح قبل از قیام را در برمی‌گرفت، هم حضور و کارهای عیسای قیام‌کرده را.

رابطۀ بسیار صمیمی و منحصر به‌فرد عیسی با خدا به‌‌عنوان پدر که در خطاب بی‌سابقۀ "ابّا" (معادل بابا در فارسی) منعکس است؛ اقتدار عجیب کلام او، منعکس در عبارت "آمین، به شما می‌گویم"، که نه عاریه‌ای و مشتق از مرجعی بالاتر، بلکه متکی بر اقتدار ذاتی شخص خود او بود- اقتداری که در میان همۀ انبیای بزرگ و استادان یهودی هم‌عصرش کاملاً منحصر به‌‌فرد است؛ معجزات بی‌نظیر او که باز از اقتدار فرمان سادۀ او نشأت می‌گرفت و نتیجۀ تمنا و استغاثه در حضور خدا نبود؛ آمرزش گناهان مردم خصوصاً کسانی که از گناهکاران بزرگ محسوب می‌شدند، آن ‌هم تنها بر اساس رابطۀ آن‌ها با خودش و کاملاً خارج از ضوابط و طرق پیش‌بینی شده در شریعت؛ ادعای او دربارۀ اینکه سرنوشت ابدی همۀ آدمیان بسته به واکنش آن‌ها در برابر پیام و شخصیت اوست؛ محبت بی‌دریغ، عملی و فداکارانۀ او که دوست و دشمن،ثروتمند و فقیر و گناهکار و پارسا را به‌یکسان در بر می‌گرفت؛ پاکی و قدوسیت بی‌نظیر او در همۀ ابعاد زندگی که در تقابل آشکار با تأکید کتاب‌مقدس بر آلودگی تمام نسل بشر قرار می‌گرفت؛ ادعاهای تکان‌دهنده‌ای چون بزرگ‌تر بودن از معبد، خداوندی بر شبات و یگانگی با پدر- همه و همه چون در کنار تجربۀ کلیسا از عیسای زنده قرار می‌گرفت که حضور خداوندگارانه‌ و نام پر قدرتش تمامی زوایای حیات و تجربۀ روحانی کلیسا را پر کرده بود، جای هیچ شکی باقی نمی‌گذاشت که در این مرد سادۀ یهودی خدای اسرائیل به دیدار قوم، بلکه به دیدار مخلوقاتش آمده بود.

روح‌‌القدس خداست: الوهیت روح‌القدس از همان عهد‌عتیق کاملاً مفروض گرفته شده و هرگز شکی دربارۀ آن در میان یهودیان وجود نداشته است. روح خدا مفهومی ارتباطی بود که خدا را در عمل و ارتباط با مخلوقات، به‌خصوص قومش نشان می‌داد. او عامل اجرایی خدا بود که حضور و عمل مستقیم خود خدا را با خود و در خود داشت. او به‌‌طور خاص بخشندۀ قدرت، حکمت، نبوت، حیات و پاکی بود. در این روح، خدای متعال شخصاً از عرش برین فرود می‌آمد و به انسان خاکی نزدیک می‌شد تا جایی که از زبان او سخن می‌گفت، در اندیشۀ او نفوذ می‌کرد، به او قدرت می‌بخشید و او را احیاء می‌نمود.

عهدجدید نیز دربارۀ الوهیت روح به‌‌روشنی سخن می‌گوید. برای مثال، پولس رسول در اول قرنتیان ۲:‏۱۱ رابطۀ روح‌القدس با خدا را به ‌‌رابطۀ روح انسان با انسان تشبیه می‌کند. یا اینکه در ۳:‏۱۶ پس از تأکید بر اینکه مؤمنان، معبد یعنی محل سکونت خدا هستند، می‌گوید: «روح خدا در شما ساکن است.» آشکار است که برای پولس روح خدا و خود خدا یکی هستند.

پدر، پسر و روح‌القدس سه شخص متمایز از هم هستند

بسیاری از مسیحیان ایرانی درک درستی از این موضوع ندارند. برخی گمان می‌کنند پدر، پسر و روح هر سه همان شخص واحد هستند که خود را در زمان‌های مختلف به سه صورتِ مختلف ظاهر می‌سازد یا سه نقشِ مختلف را بازی می‌کند: پیش از ظهور مسیح به‌‌عنوان پدر آشکار می‌شود؛ در مسیح شکلِ پسر به خود می‌گیرد؛ و در روز پنطیکاست به‌‌صورت روح بر کلیسا فرو می‌ریزد.

ولی در تمام این مراحل، همان شخصِ واحد است. این عقیده یکی از بدعت‌ها یعنی تعالیم نادرستِ شناخته شده در تاریخ کلیساست که از مُرَوّجان آن شخصی به‌‌نام سابلیوس بود که کلیسا تعالیم او را به‌‌شدت رد کرد و او را بدعت‌گذار شناخت. این تعبیر از تثلیث در حقیقت همان توحید مطلق است با این تفاوت که معتقد است خدای واحد در مسیح انسان شد و به‌صورت روح در قلوب همۀ مؤمنان قرار گرفت. اما باید دانست که کلیسا از همان آغاز بر وجود تمایز میان سه شخص تثلیث تأکید داشته است و اساساً بدون این تمایز تثلیثی وجود نخواهد داشت. شواهد کتاب‌مقدس در این مورد کاملاً روشن است:

الف) پدر و پسر از هم متمایز هستند:

۱- دعاهای عیسی به پدر در طول زندگی‌اش بر روی زمین به‌‌خوبی این را نشان می‌دهد (لوقا ۱۰:‏۲۱؛ مرقس ۱۴:‏۳۶؛ ۱۵:‏۳۴؛ عبرانیان ۵:‏۷). تنها با دست زدن به‌‌نوعی پُشتک و وارو در تفسیر این قسمت‌ها و انحراف از معنای طبیعی و روشن متن می‌توان این حقیقت آشکار را انکار کرد! اساساً رابطۀ صمیمی عیسی با پدر به‌‌عنوان شخصی متمایز از خود، قلب اعتقاد به تثلیث را تشکیل می‌دهد.

۲- خطاب‌های پدر به پسر نیز که ابراز محبت او نسبت به پسرش می‌باشد، مؤید همین تمایز است (لوقا ۳:‏۲۲؛ ۹:‏۳۵).

۳- توکل و اطاعت کامل پسر در رابطه با پدر نیز مستلزم وجود چنین تمایزی میان آن‌هاست (۵:‏۳۰؛ ۶:‏۳۸).

۴- اینکه پسر در حضور پدر برای ما شفاعت می‌کند، حاکی از تمایز آن‌هاست (رومیان ۸:‏۳۴؛ اول یوحنا ۲:‏۱).

۵- رسولان مسیح در نوشته‌های خود همیشه بین آن‌ها تمایز قائل می‌شوند. برای مثال، پولس در تحیت‌های آغاز نامه‌های خود همیشه آن‌ها را از هم تمیز می‌دهد (اول تسالونیکیان ۱:‏۱-۲؛ اول قرنتیان ۱:‏۳ و بقیۀ نامه‌ها). شواهد دیگری را نیز می‌توان به این‌ها افزود که مجال اشاره به آن‌ها نیست.

ب) پسر و روح‌القدس از هم متمایز هستند: این موضوع بیش از همه در گفتارهای مسیح دربارۀ روح‌القدس در انجیل یوحنا آشکار است. برای مثال، او در یوحنا ۱۴:‏۱۶ روح را "مدافعی دیگر" خوانده می‌گوید: «من از پدر خواهم خواست و او مدافعی دیگر به شما خواهد داد که همیشه با شما باشد، یعنی روح راستی که جهان نمی‌تواند او را بپذیرد زیرا نه او را می‌بیند و نه می‌شناسد» (همین طور ۱۴:‏۲۵و۲۶؛ ۱۵:‏۲۶؛ ۱۶:‏۷).

عیسی تا زمانی‌که روی زمین بود، مدافع شاگردانش بود. ولی اکنون که شاگردان را ترک می‌گوید، وعده می‌دهد که خدا "مدافعی دیگر" به آن‌ها خواهد بخشید، یعنی مدافعی غیر از خودش. در این آیات هم تمایز پسر از روح آشکار است، هم تمایز او از پدر. زیرا می‌گوید چون به آسمان برود از پدر درخواست می‌کند؛ و این نشان می‌دهد که او حتی پس از بازگشت به آسمان شخصی متمایز از پدر است. بنابراین تثلیث را به‌‌خوبی می‌توان در این آیات دید.

ج) پدر و روح‌القدس از هم متمایز هستند: علاوه بر آیات بالا که گویای این تمایز نیز هستند، می‌توان به رومیان ۸:‏۲۶و۲۷ نیز اشاره کرد که در آن از شفاعت روح برای ما سخن می‌رود. این حاکی از تمایز میان شفاعت‌کننده، یعنی روح، و خداست که نزد او شفاعت می‌شود. به‌علاوه آیۀ ۲۷ می‌گوید خدا که کاوشگر دل‌هاست فکر روح را می‌داند. این حاکی از آن است که روح شخصی غیر از خود خداست که خدا فکر او را می‌داند.

تثلیث چون وحدتِ در کثرت

بنابراین دیدیم که مکاشفۀ خدا از خودش آشکارا حاکی از وجود یک وحدتِ در کثرت در ذات خداست. از یک سو می‌دانیم که خدا یکی است و در جهان خدایان متعدد وجود ندارد. از سوی دیگر مشاهده می‌کنیم که پدر، پسر و روح‌‌القدس در عین حال که از هم متمایز هستند، هر سه الوهیت دارند. آموزۀ تثلیث نتیجۀ تلاش پی‌گیر و وفادارانۀ کلیسا به‌‌منظور درک ماهیت این وحدت و کثرت است.

پرسش بنیادی که سال‌ها بلکه قرن‌ها توجۀ اندیشمندان مسیحی را به‌خود مشغول داشت این بود که خدا از چه لحاظ واحد و از چه لحاظ کثیر است؟ او از چه لحاظ یک و از چه لحاظ سه است؟ کلیسا برای تفکیک این دو جنبه، از دو واژۀ "ذات" ousia و "شخص" hypostasis سود جست.

خدا بنا به فرمول نتیجه شده از شورای قسطنطنیۀ اول (۳۸۱ بعد از میلاد) به‌‌لحاظ ذات یکی و به‌‌لحاظ شخص سه است. بنابراین، باید توجه داشت که آموزۀ تثلیث آموزه‌ای تناقض‌آمیز نیست. تناقض زمانی پیش می‌آید که بگوییم خدا از یک لحاظِ واحد هم یک است و هم سه. ولی کلیسا به این معتقد نیست بلکه می‌گوید خدا از لحاظی یک است و از لحاظی دیگر سه است. در این تناقضی وجود ندارد.

شخص یا فرد؟

باید توجه داشت که در اینجا مقصود کلیسا از "شخص" همان "فرد" نیست. به دیگر سخن، خدا سه فرد یا سه نفر نیست که از هم مستقل باشند و صرفاً برای مدتی یا برای هدفی شرکت تثلیث را تشکیل داده باشند. اگر چنین بود، سه خدا وجود می‌داشت. "فرد" individual مفهومی است که اساساً در جدایی از دیگران تعریف می‌شود.

تأکید در مفهوم "فرد" بر جدایی و استقلال از "افراد" دیگر است. ولی در مورد "شخص" person دست‌کم آن‌گونه که مقصود و مُراد کلیساست موضوع برعکس است. "شخص" موجودی است که در عین تمایز از "دیگری" و "دیگران"، اساساً در "رابطۀ" متقابل با دیگران تعریف می‌شود و موجودیت می‌یابد. وجود شخصی (دارای شخصیت) بنا به تعریف در خارج از رابطه‌ای شخصی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

بنا بر آموزۀ تثلیث در خدا سه شخص به‌‌معنایی که گفتیم وجود دارد. این سه در عین حال که در ذات یعنی در چیستی با هم یکی هستند، ولی در کیستی و نوع رابطه با یکدیگر از هم متمایز و منحصر به‌‌فردند. خصوصیات و کارکرد هر یک از این سه شخص تنها بر اساس مکاشفۀ خدا در تاریخ نجات قابل شناخت و تعریف است. وقتی به عمل نجات‌بخش خدا توجه می‌کنیم، این سه شخص را در رابطه با یکدیگر و نیز در رابطه با جهان مخلوق می‌شناسیم.

تثلیث و شخصیت خدا

تثلیث بدین معنا با یکی از اعتقادات اساسی مسیحیان رابطۀ بسیار نزدیک و ناگسستنی دارد. چنانکه در شمارۀ پیش گفتیم خدای مسیحیان نه یک نیرو یا "چیز" بلکه "شخص" است. شخص بودن خدا بیش از هر چیز بدین معناست که او خدایی است که می‌توان با او رابطۀ شخصی برقرار کرد، رابطه‌ای که بر آن مفاهیمی چون شناخت متقابل، تفاهم، اعتماد، توکل، مصاحبت، اطاعت، همکاری، دوستی، تسلیم، فداکاری و احترام قابل اطلاق است.

در این صورت، تصور شخص بودن خدا بدون وجود تثلیث ناممکن خواهد بود. اگر شخص بودن برای خدا امری ذاتی است، پس باید ازلی باشد. ولی بدون وجود دست‌کم دو شخص در ذات خدا که رابطۀ شخصی را ممکن سازد، سخن گفتن از شخص بودن خدا بی‌معنی می‌شود. بدون وجود تثلیث، خدا باید نخست اشخاص دیگری را بیافریند تا بتواند با آن‌ها رابطۀ شخصی برقرار کند. بدین ترتیب او برای فعلیت بخشیدن به قوا و صفات شخصی خود نیازمند مخلوق می‌گردد.

به‌‌همین موضوع، می‌توان از چشم‌انداز روانشناسی نیز نگریست. شکل‌گیری و تحقق شخصیت حتی از لحاظ روانشناختی تنها در برقراری رابطۀ شخصی با اشخاص دیگر امکان‌پذیر است. اگر کودکی را از بدو تولد از همه جدا کنند و صرفاً از طریق وسایل ماشینی بدو غذا بدهند و نیازهای فیزیکی‌اش را رفع کنند، او قطعاً به‌‌لحاظ شخصیت دچار اختلال خواهد بود. شخصیت و شخص تنها در بطن روابط شخصی ساخته می‌شود و امکان‌پذیر می‌گردد. بدون وجود تثلیث، خدا نمی‌تواند شخص باشد. مکاتب و ادیانی که به وحدت مطلق خدا قائلند، نهایتاً شخص بودن او را نیز انکار می‌کنند.

تثلیث و خدای محبت

همین موضوع دربارۀ یکی دیگر از مهم‌ترین اصول اعتقادی مسیحیان صادق است. کتاب‌مقدس می‌گوید خدا محبت است (اول یوحنا ۲:‏۷ و ۱۶). اما هر جا که محبت باشد لاجرم محبوبی باید وجود داشته باشد. از همین رو آموزۀ تثلیث رابطه‌ای ناگسستنی با محبت بودن خدا دارد که قلب مسیحیت را تشکیل می‌دهد.

اگر خدا در ذات خود محبت است، در این صورت باید از ازل محبت باشد. در غیر این صورت محبت بودن او امری تصادفی و موقتی خواهد بود، نه ذاتی. ولی اگر خدا از ازل محبت است، پس باید از ازل محبوبی در کار باشد. در غیر این صورت، خدا محتاج مخلوقات خود می‌شود. زیرا پیش از آفرینش جهان کسی وجود ندارد که مورد محبت خدا باشد. پس او محتاج می‌شود موجودی را بیافریند تا بتواند او را محبت کند. ولی بنا بر آموزۀ تثلیث از ازل چنین محبوبی وجود داشته است. پدر از ازل پسر را محبت می‌کرده است (متی‌۳:‏۱۷).

ممکن است بگوییم خدا پیش از آفرینش جهان خویشتن را محبت می‌کرد. ولی اینگونه محبت صرفاً از نوع محبت به نفس خواهد بود که هرچند نوعی محبت است، ولی قطعاً عالی‌ترین نوع محبت نیست. محبت به غیر که در آن از خودگذشتگی و فداکاری وجود دارد، قطعاً محبتی والاتر است.

یا اینکه ممکن است گفته شود خدا محبت را در خود داشت ولی تا پیش از خلق جهان آن را ابراز نکرده بود. اما در این صورت محبت او صرفاً محبتی بالقوه می‌شد که خدا برای فعلیت بخشیدن به آن محتاج خلقت بود. چه قطعاً محبتِ بالفعل کامل‌تر و والاتر از محبت بالقوه است. بنابراین اعتقاد به تثلیث لازمۀ اعتقاد به محبت بودن خداست.

یگانگی خدا

یگانگی خدا در عین وجود سه شخص متمایز از هم در او، به‌‌طرق مختلف توضیح داده شده است که در اینجا به سه مورد اشاره می‌کنیم.

ذات واحد: مطابق با اعتقاد رسمی کلیسا در مورد تثلیث، یگانگی خدا بر اساس ذات واحد تعریف می‌شود. مقصود از ذات واحد را باید به‌‌دقت درک کرد. ذات مجموعۀ صفات ممیزۀ هر چیز است. بنابراین وقتی از ذات واحد سه شخص تثلیث سخن می‌رود، مقصود آن است که هر سه در قدرت و حکمت و نیکویی و قدوسیت و سایر صفات الهی یکی هستند.

ولی در مفهوم تثلیث این یگانگی صرفاً امری انتزاعی نیست. به‌‌عبارت دیگر مقصود تنها این نیست که پدر و پسر و روح از قدرت و حکمت برابر برخوردارند، به همان معنایی که مهرداد و افشین و منصور ممکن است از پس‌اندازهای برابر در بانک برخوردار باشند. نیز تنها این نیست که کیفیت این قدرت و حکمت در هر سه شخص تثلیث یکی است به همان معنایی که کیفیت پس‌انداز بانکی مهرداد، افشین و منصور ممکن است یکی باشد، مثلاً هر سه به دلار باشد و تسهیلات بانکی واحدی را نیز شامل گردد. بلکه مقصود این است که قدرت پدر و پسر و روح از نظر عددی یکی است.

یعنی قدرت پسر همان قدرت پدر است و قدرت پدر همان قدرت روح و الی آخر. درست مانند اینکه بگوییم مهرداد و افشین و منصور هر سه یک حساب پس‌انداز واحد دارند که همۀ آن‌ها به یک میزان در آن سهیم و شریک هستند و می‌توانند هر زمان که بخواهند از آن برداشت کنند. بدین معنا هر سه شخص تثلیث در یک ذاتِ از نظر عددی واحد شریکند. و این ذات واحد به‌‌‌طور کامل و تقسیم‌ناپذیری در هر سۀ آن‌ها وجود دارد.

محبت: طریق دیگری که کلیسا به کمک آن یگانگی خدا را توضیح داده است، مفهوم محبت بودن ذات خداست. سه شخص تثلیث را محبتی کامل و جاودانه به‌هم پیوند داده است، و آن‌ها در این محبت یکی هستند. البته در محبت بشری که ناقص است تزلزل راه دارد و این محبت ممکن است پایان پذیرد. امروز دو نفر با عشقی بسیار آتشین با هم ازدواج می‌کنند و فردا این عشق به نفرت تبدیل می‌شود و به طلاق می‌انجامد.

بنابراین وقتی از محبت به‌‌عنوان عامل وحدت‌بخش در ذات خدا سخن به‌‌میان می‌آید ممکن است فکر کنیم که این نمی‌تواند مبنای محکمی برای تبیین وحدت در ذات خدا باشد. می‌پرسیم چه ضمانتی است که این پیوند محبت بین اشخاص تثلیث نیز به‌‌هم نخورد. ولی باید به‌‌یاد داشته باشیم که در اینجا ما با محبت کامل، تزلزل‌ناپذیر و جاودانۀ الهی سروکار داریم که از ازل تا ابد بین پدر، پسر و روح‌القدس جریان دارد و آن‌ها را یگانه می‌سازد.

درهم‌تنیدگی: مفهوم دیگری که در توضیح یگانگی تثلیث بسیار مهم است مفهوم درهم‌تنیدگی یا سکونتِ در هم perichoreisis است. این مفهوم از یوحنا ۱۴:‏۱۱ اخذ شده که در آن مسیح می‌گوید: «این سخن مرا باور کنید که من در پدرم و پدر در من است.» سه شخص تثلیث در یکدیگر سکونت و حضور متقابل دارند. از همین‌جاست که هر یک از آن‌ها ثُلث خدا را تشکیل نمی‌دهد بلکه تمامی الوهیت به کمال در هر یک از آن‌ها ساکن است، زیرا در هر یک دو شخص دیگر نیز حضور دارند. بنابراین آن‌ها در عین تمایز تفکیک‌ناپذیرند.

نتیجه‌گیری و خاتمه

تثلیث آموزه‌ای در حاشیۀ اعتقادات مسیحی نیست بلکه در قلب ایمان مسیحی جای داشته، با باورهای بنیادینی چون محبت بودن خدا و ماهیت شخصی او ارتباط ناگسستنی دارد. بدون تثلیث شخصیت و محبت در جهان هستی اموری گذرا و فاقد ارزش جاودانی خواهند بود.

دربارۀ دلالت‌ها و نتایج الهیاتی، اخلاقی و اجتماعی دیگر اعتقاد به تثلیث سخن بسیار می‌توان گفت که آن را به فرصت دیگر واگذار می‌کنیم. امیدواریم بحث مختصر و فشرده بالا تا حدی به‌رفع برخی کج‌فهمی‌ها و روشن شدن برخی نکات تاریک مدد رسانده و خواننده را به تفکر و مطالعۀ بیشتر دربارۀ این گوهر بی‌مانند مسیحیت برانگیخته باشد.

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/15 ساعت 8:13 PM

انسان چه باید بکند تا به‌وسیلۀ خدا بخشیده شود و از گناه نجات یابد؟

دوست گرامی، می‌خواهیم به سؤالی بپردازیم که برای من و شما و تمام مردم جهان اهمیت فراوانی دارد. چون به‌خوبی می‌دانیم که گناهکاریم باید از خدا درخواست کنیم که به ما نشان دهد که چه باید بکنیم تا او ما را ببخشد و به‌حضور خود قبول فرماید. به‌طوری که می‌دانید عقاید مختلف فراوانی در این مورد وجود دارد. برخی از مردم فکر می‌کنند که چون از نژاد بخصوصی هستند و یا پیرو مذهب مخصوصی می‌باشند بدون شک مورد قبول خدا خواهند بود. عده‌ای دیگر معتقدند که به‌وسیلۀ انجام کارهای نیک می‌توانند کارهای شرارت‌آمیز خویش را جبران نموده و بدین طریق نجات خود را بدست آورند. بعضی هم امیدوارند که یکی از انبیا یا مقدسین برای آنها دعا خواهد نمود و خدا را راضی خواهد کرد که آنان را ببخشد. لیکن کتاب‌مقدس به ما تعلیم می‌دهد که به‌وسیلۀ هیچ یک از این راه‌ها نمی‌توانیم نجات ابدی را بدست آوریم. هیچ کس به اندازۀ کافی خوب نیست که مورد قبول خدای قدوس قرار گیرد.

آیا دیگر امیدی برای ما گناهکاران موجود نیست؟ بلی، خدا را سپاس باد، امیدی برای ما وجود دارد! آنچه ما نتوانستیم برای خویشتن انجام دهیم و آنچه هیچ پیامبری نتوانست برای ما انجام دهد، خدا بر اثر محبت عظیم خویش انجام داده است. کتاب‌مقدس می‌گوید: «و او است کفاره به جهت گناهان ما و نه گناهان ما فقط بلکه به جهت تمام جهان نیز... خون پسر او عیسی مسیح ما را از هر گناه پاک می‌سازد... اگر به گناهان خود اعتراف کنیم او امین و عادل است تا گناهان ما را بیامرزد و ما را از هر ناراستی پاک سازد...» (اول یوحنا ۲:‌۲ و ۱‌:۷ و ۹).

بنابراین می‌بینیم که راهی که خدا برای ما گناهکاران گشوده است تا به‌وسیلۀ آن بسوی او بیائیم و مورد قبول او واقع شویم این است که به عیسی مسیح یعنی قربانی واقعی گناه ایمان آوریم و راه دیگری موجود نیست. زیرا عیسی می‌فرماید: «من راه و راستی و حیات هستم، هیچ کس نزد پدر جز به‌وسیلۀ من نمی‌آید» (یوحنا ۱۴‌:۶). خدا پسر خود را فرستاد تا همۀ مردم جهان را نجات بخشد و عیسی همه را دعوت می‌کند که بسوی او بیایند. او گفت هرگز کسی را که بسویش می‌آید رد نخواهد نمود. معنی این فرمایش این است که هرکس در این جهان از گناه خویش متنفر شود و صمیمانه توبه کند و مسیح را که پسر خدا است به‌عنوان نجات‌دهندۀ خود بپذیرد حتماً بخشیده خواهد شد. هرکس اعم از پیر و جوان، فقیر و دولتمند، تحصیل‌کرده و بی‌سواد، بد و خوب، می‌تواند بسوی او بیاید. لیکن باید دانست که ایمان به مسیح فقط این نیست که به‌طور سطحی او را پسر خدا بدانیم. معنی ایمان به مسیح این است که خود را به او بسپاریم همانطوری که یک نفر بیمار خود را به دست‌های دکتر حاذقی می‌سپارد و به او اعتماد دارد که وی را شفا خواهد بخشید.

ما مسیحیان خوشحالیم که مسیح برعکس موسی و سایر انبیای گذشته، مرده نیست و در قبر قرار ندارد. او زنده است و روحاً با ما می‌باشد. همانطوری که او در وقتی که چون انسانی در فلسطین زندگی می‌کرد، بیمارانی را که نزدش می‌آمدند شفا می‌بخشید، می‌تواند امروز هم مانند گذشته ما را نجات دهد. عیسی مانند نور خورشید، هم در زمین با ما است و هم در آسمان با پدر سماوی خود می‌باشد. او همیشه در حضور پدر است و در آنجا برای آنانی که به او ایمان دارند پیوسته دعا می‌کند. کتاب‌مقدس می‌گوید: «از این جهت نیز قادر است که آنانی را که به‌وسیلۀ وی نزد خدا آیند نجات بی‌نهایت بخشد چونکه دائماً زنده است تا شفاعت ایشان را بکند» (عبرانیان ۷‌:‌۲۵). مرگ او روی صلیب برای ما و دعای دائمی او جهت ما نه فقط برای نجات ایمانداران از جهنم مؤثر می‌باشد بلکه می‌تواند آنها را در وقتی که در این جهان شریر زندگی می‌کنند پاک و مقدس نگه دارد. دوست گرامی، من با کمال صمیمیت دعا می‌کنم که شما و همۀ کسانی که جویندۀ خدا هستند، حاضر باشید این هدیۀ نجات الهی توسط مسیح را بپذیرید. هیچ کس نمی‌تواند نجات را بخرد ولی خدا آن را به‌عنوان هدیه‌ای مجانی به ما عطا می‌فرماید به شرطی که ما دست‌های ایمان را بسویش دراز کرده و آن را بپذیریم.

برگرفته از کتاب ’مسیحیت چیست؟‘ نوشته دکتر ویلیام م. میلر

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/12 ساعت 7:45 PM

 

 

عیسی مسیح
 

دوست جدیدم گفت: "بله، البته که من به عیسی مسیح ایمان دارم. او پیغمبر بزرگی بود. مردی بود که خدا او را فرستاد و تعالیم زیادی داد که بایستی از آنها پیروی کنیم."

گفتم: "واقعاً عالی است اما با این حال کافی نیست. تو نه تنها باید به او به‌عنوان یک پیامبر ایمان داشته باشی بلکه به‌عنوان خدا نیز. تو باید به‌عنوان شخصی الهی و نجات‌دهنده او را بشناسی."

قبول این حرف برای دوستم مشکل بود. او در مورد عیسی مسیح چیزهای زیادی خوانده بود، اما هرگز رابطه‌ای با او توسط خواندن کلام خداوند و یا دعا، برقرار نساخته بود. برای او سخت می‌نمود که بپذیرد تمام انسان‌ها گناهکارند و یا راه فراری از گناه وجود دارد.

آن روز از من سؤالات زیادی کرد. عیسی کیست؟ او چطور می‌تواند در یک زمان هم خدا باشد و هم انسان؟ اگر او مرد، پس چرا مسیحیان می‌گویند او زنده است؟ حالا چه کار می‌کند؟

بهترین جواب‌هایی که توانستم بیابم در کتاب‌مقدس یعنی کلام خدا بودند. در این بخش ما به همان سؤالات نظر خواهیم افکند و جواب‌هایی را که دوستم می‌خواست بداند خواهیم یافت.

شخص عیسی مسیح

عیسی مسیح تجسم مرئی خدا به انسان است. او به این دلیل مثل انسان‌ها شد تا ما قادر باشیم او را بهتر بشناسیم و از نقشۀ نجات او که برای ما بود مطلع گردیم. این انتخاب که مثل انسان‌ها شد به این مفهوم بود که عیسی در یک شخص دو طبیعت داشت، هم طبیعت انسانی و هم طبیعت الهی. رومیان ۱‌:۳-۴ چنین می‌گوید: «و دربارۀ پسر اوست که چون انسانی خاکی از صُلب داوود به دنیا آمد، اما با رستاخیز از میان مردگان به سبب روح قدوسیت به مقام پسر قدرتمند خدا منصوب شد یعنی خداوند ما عیسی مسیح.»

برای اینکه عیسی طبیعت انسانی داشته باشد از باکره‌ای به نام مریم متولد شد: «اما فرشته وی را گفت: "ای مریم، مترس! لطف بسیار خدا شامل حال تو شده است. اینک آبستن شده، پسری خواهی زایید که باید نامش را عیسی بگذاری. او بزرگ خواهد بود و پسر خدای متعال خواهد شد. خداوند خدا تخت پادشاهی جدش داوود را به او عطا خواهد فرمود. او تا ابد بر خاندان یعقوب سلطنت خواهد کرد و پادشاهی او را هرگز زوالی نخواهد بود"» (لوقا ۱‌:۳۰-۳۳).

«و کلام انسان خاکی شد و در میان ما مسکن گزید. و ما بر جلال او نگریستیم، جلالی در خور آن پسر یگانه که از جانب پدر آمد، پر از فیض و راستی» (یوحنا ۱‌:۱۴).

این پدری که در یوحنا ۱‌:‌۱۴ ذکر شده است کیست؟ خدا پدر عیسی است. نام عیسی مسیح از الوهیت او سخن می‌راند. وقتیفرشته گفت که نام او عیسی خواهد بود دلیل بخصوصی داشت. عیسی یعنی "نجات‌دهنده". متی ۱‌:‌۲۱ می‌گوید: «او پسری به‌دنیا خواهد آورد که تو باید او را عیسی بنامی، زیرا او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد بخشید.»

نام مسیح هم معنی ویژه‌ای دارد. مسیح یعنی "مسح شده". سال‌ها پیش وقتی کسی به پادشاهی انتخاب می‌شد، قسمتی از مراسم این بود که روی سر او روغن می‌ریختند. این ریختن روغن روی سر به "مسح کردن" مرسوم بود. اطلاق "مسیح" با "مسح شده" به خداوند بیانگر سلطان بودن اوست. مسیح نامی بود که یهودیان به پادشاه و نجات‌دهنده‌ای که منتظرش بودند دادند. شمعون پطرس عیسی را به‌عنوان پادشاه می‌شناخت و گفت: «شمعون پطرس پاسخ داد: "تویی مسیح، پسر خدای زنده!"» (متی ۱۶‌:‌۱۶).

هدف عیسی مسیح

عیسی به این جهان آمد تا انسان را از گناه نجات دهد. لوقا ۱۹‌:‌۱۰ می‌گوید: «زیرا پسر انسان آمده تا گمشده را بجوید و نجات بخشد.» تنها یک راه وجود داشت که می‌توانست ما را نجات دهد آن هم دادن جانش بود. «چنانکه پسر انسان نیز نیامد تا خدمتش کنند، بلکه آمد تا خدمت کند و جانش را چون بهای رهایی به عوض بسیاری بدهد.» (مرقس ۱۰‌:‌۴۵).

نجات یعنی آزادسازی، امداد و رهایی بخشیدن. این وعده‌ای بسیار عالی است که به تمام بشر داده شده اما چرا عیسی مجبور بود که برای آزاد ساختن ما جان خود را فدا کند؟ اگر داستان آدم و حوا را به‌خاطر آوریم خواهیم دید که خدا به آنها گفته بود که گناه با خود مرگ را به‌همراه دارد. خدا نمی‌تواند برخلاف قضاوتی که خود بر علیه گناه انجام داده است رفتار نماید. اگر گناهی هست پس اجباراً یک نفر باید بمیرد. به همین علت بود که عیسی مسیح آمد تا بجای شخص گناهکار بمیرد. هیچ کس دیگری قادر نبود این کار را بکند چون فقط او بود که می‌توانست بر مرگ پیروز شود.

با این وجود کار آسانی نبود، حتی برای خداوند ما. او، کسی که روی تخت نشسته بود و فرشتگان فرامینش را انجام می‌دادند، کسی که آسمان و زمین و انسان را آفریده بود، خادم شد. به مخلوقاتش اجازه داد تا به او صدمه بزنند، تحقیرش کنند و روی صلیب در تپۀ جلجتا مصلوبش نمایند تا نجات یابند. در اول پطرس ۱‌:۱۸-۱۹ می‌‌خوانیم: «زیرا می‌دانید از شیوۀ زندگی باطلی که از پدرانتان به ارث برده بودید بازخرید شده‌اید نه به چیزهای فانی چون سیم و زر، بلکه به خون گرنبهای مسیح، آن برۀ بی‌عیب و بی‌نقص».

آیا از وقتی که عیسی به‌خاطر تمام انسان‌ها مرد، آنها نجات یافتند؟ نه، خدا هرگز آزادی انتخاب را از انسان‌ها نمی‌گیرد. هر شخص هنوز این اختیار را دارد که تصمیم خود را بگیرد. او باید عیسی را به‌عنوان نجات‌دهندۀ خود قبول کند تا نجات یابد. عیسی به پیروان خود فرمود: «آنگاه بدیشان فرمود: "به سرتاسر جهان بروید و خبر خوش را به همۀ خلایق موعظه کنید. هر که ایمان آورد و تعمید گیرد نجات خواهد یافت. اما هر که ایمان نیاورد محکوم خواهد شد"» (مرقس ۱۶‌:‌۱۵-۱۶).

«زیرا خدا جهان را آنقدر محبت کرد که پسر یگانۀ خود را داد تا هرکه به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد. زیرا خدا پسر را به جهان نفرستاد تا جهانیان را محکوم کند بلکه فرستاد تا به‌واسطۀ او نجات یابند. هر که به او ایمان دارد محکوم نمی‌شود، اما هر که به او ایمان ندارد هم اینک محکوم شده است، زیرا به نام پسر یگانه خدا ایمان نیاورده است» (یوحنا ۳‌:‌۱۶-۱۸).

عیسی به‌خاطر ما مرد. با این وجود اگر در قبر باقی می‌ماند هیچ‌گونه امید نجاتی برای انسان‌ها نبود.

بسیاری از مذاهب مقبرۀ رهبران خود را به زیارتگاه مبدل ساخته‌اند. درون این مقابر استخوان‌های اشخاصی مقدس قرار دارد. اما قبر عیسی مسیح خالی است چون بعد از سه روز که از مصلوب شدنش می‌گذشت معجزه‌ای اتفاق افتاد. عیسی از مردگان قیام کرد و بعد از رستاخیز عدۀ زیادی او را به چشم خود دیدند: «و اینکه دفن شد و اینکه مطابق با کتب مقدس در راه گناهان ما مرد، و اینکه دفن شد و اینکه مطابق با همین کتب در روز سوم از مردگان برخاست، و اینکه خود را بر کیفا ظاهر کرد و سپس بر آن دوازده تن. پس از آن، یک بار بر بیش از پانصد تن از برادران ظاهر شد که بسیاری از ایشان هنوز زنده‌اند، هرچند برخی خفته‌اند. سپس بر یعقوب ظاهر شد و بعد بر همۀ رسولان، و آخر از همه بر من نیز چون طفلی که غیر طبیعی زاده شده باشد، ظاهر گردید» (اول قرنتیان ۱۵‌:۴-۸).

رستاخیز عیسی مسیح شاهدی است بر این که او پسر خداست. رومیان ۱‌:۴ می‌گوید: «اما با رستاخیز از میان مردگان به سبب روح قدوسیت، به مقام پسر قدرتمند خدا منصوب شد، یعنی خداوند ما عیسی مسیح.»

بعد از اینکه خود را به اشخاص زیادی نشان داد و آنها را تشویق نمود به آسمان صعود کرد. این هم در خفا صورت نگرفت چون شاگردانش در موقع صعود او حاضر بودند. «سپس ایشان را بیرون از شهر تا نزدیکی بیت‌عنیا برد و دست‌های خود را بلند کرده، برکتشان داد؛ و در همان حال که برکتشان می‌داد از آنان جدا گشته به آسمان برده شد» (لوقا ۲۴‌:‌۵۰-۵۱).

اکنون عیسی چه می‌کند؟ وقتی که صعود کرد در دست راست پدرش که جای خودش بود نشست و با پدر در مورد نیازهای ما صحبت می‌کند. بگذارید به سه آیه زیر که بر ما آشکار می‌کند عیسی الآن چه کار می‌کند نظری بیندازیم:

«جان کلام در آنچه می‌گوییم این است که ما چنین کاهن اعظمی داریم که بر جانب راست تخت مقام کبریا در آسمان نشسته و خدمتگزار مکان اقدس یعنی آن خیمۀ حقیقی است که خداوند بر پا کرده، نه انسان» (عبرانیان ۸‌:۱).

«فرزندانم این را به شما می‌نویسم تا گناه نکنید. اما اگر کسی گناهی کرد، شفیعی نزد پدر داریم، یعنی عیسی مسیح پارسا» (اول یوحنا ۲‌:‌۱).

«پس او قادر است آنان را که از طریق وی نزد خدا می‌آیند جاودانه نجات بخشد، زیرا همیشه زنده است تا برایشان شفاعت کند» (عبرانیان ۷‌:۲۵).

چقدر عالی است که بدانیم بهای گزافی برای نجات ما پرداخته شده است. بعد از مرگ روی صلیب و قیام از مردگان و قبر و صعود به آسمان و نزد پدر او ما را فراموش نمی‌کند. او همیشه ما را دوست دارد و مشتاق است تا هر وقت که اجازه دهیم به ما کمک کند.

بازگشت عیسی مسیح

عیسی مسیح دوباره به جهان بازخواهد گشت. ما این را بازگشت ثانوی او می‌خوانیم. کتاب‌مقدس می‌گوید که قبل از وقوع این حادثه کلیسای او (تمام کسانی که به او ایمان آورده‌اند) ربوده خواهند شد تا در هوا او را استقبال کنند. این واقعه به "ربوده شدن" معروف است. مدتی بعد از ربوده شدن، او دوباره به زمین بازخواهد گشت تا پادشاهی خود را برقرار کند. ایمانداران به این جهت چشم به ربوده شدن دوخته‌اند چون بعد از آن با او خواهند بود و پاداش خود را که زندگی جاودانی باشد از او دریافت خواهند کرد. اعمال ۱‌:‌۱۱ می‌گوید: «ای مردان جلیل، چرا ایستاده به آسمان چشم دوخته‌اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شد، باز خواهد آمد، به همین‌گونه که دیدید به آسمان رفت.»

اول تسالونیکیان ۴‌:۱۶-۱۷هم چنین می‌فرماید: «زیرا خداوند خود با فرمانی بلند آواز و آوای رئیس فرشتگان و نفیر شیپور خدا، از آسمان فرود خواهد آمد. آنگاه نخست مردگان در مسیح، زنده خواهند شد. پس از آن، ما که هنوز زنده و باقی مانده‌ایم، با آنها در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا ملاقات کنیم و بدین گونه همیشه با خداوند خواهیم بود.»

برگرفته از کتاب "اصول اعتقادات ما" از سلسله دروس مکاتبه‌ای دورۀ زندگی مسیحی

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/9 ساعت 6:12 PM
                                                                                                                         آرمان رشدی توبه یعنی چه‌؟ چرا برای بعضی توبه کردن کاری است دشوار یا غیرممکن‌؟ چطور است که بعضی از ایمانداران‌، بعد از توبه باز همان گناهان را انجام می‌دهند؟ آیا یک ایماندار هم لازم دارد توبه کند؟ برای اینکه به این سؤالات پاسخ درست بدهیم‌، باید تعلیم کلام خدا را در خصوص توبه دقیق‌تر بررسی کنیم‌.

پیام خداوند ما عیسی مسیح از همان آغاز بسیار روشن بود:‌ «توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است‌!» (متی ۴:‏۱۷). بعد از صعود مسیح به آسمان‌، پطرس به مردمی که در روز پنطیکاست به سخنان او گوش می‌دادند، فرمود:‌ "توبه کنید!" (اعمال ۲:‏۳۸).

توبه دروازۀ ورود به ملکوت خداست‌. توبه نخستین قدم در جادۀ روحانیت است‌. توبه فصل اول کتاب حیات جاودانی است‌.

باز شدن چشم‌!

خداوند ما عیسی مسیح در حکایت "پسر گمشده‌"، معنی توبه را به‌گونه‌ای بسیار دقیق و روان‌شناسانه برای ما شکافت (لوقا ۱۵). در این حکایت می‌بینیم که پسر گمشده در اثر فشارها و مصائب زندگی‌، متوجه وضع وخیم خود می‌شود. مسیح فرمود:‌ «آخر به خود آمد!» (آیه ۱۷). نخستین قدم در فرایندِ بازگشتِ پسر گمشده بسوی پدر، همین بود:‌ او به خود آمد. به کلامی دیگر، چشمان او به روی وضعیت واقعی خود باز شد.

او خود را آنطور که بود دید!

این اساس و پایه روحانیت واقعی است‌. مشکل ما انسانها، چه ایماندار و چه بی‌ایمان این است که متوجه وضعیت خود نیستیم‌. خیلی از اوقات‌، ما خود را آنطور که هستیم نمی‌بینیم‌. ما خود را آنگونه می‌بینیم که دوست داریم ببینیم‌. ما تصویر ایده‌آلی از خویشتن می‌سازیم و تمام عمر، خود را با آن فریب می‌دهیم‌. کاش که همۀ ما بتوانیم مثل پسر گمشده وضعیت واقعی خود را ببینیم‌.

مسیحیت تغییر دین نیست‌!

ما ایمانداران وقتی می‌خواهیم کسی را بسوی مسیح رهبری کنیم‌، با یک مسأله حساس و حیاتی روبرو هستیم‌:‌ آیا او را مسیحی می‌کنیم یا کمکش می‌کنیم تا وضعیت خود را آنطور که هست ببیند؟ یکی از علل ضعف مسیحیان این است که از این "اساس و پایۀ محکم روحانیت‌" برخوردار نیستند. پایۀ زندگی روحانی ما سست است‌. مسیحیت یعنی هشیاری و آگاهی دائمی نسبت به خویشتن‌. مسیحیت یعنی دیدنِ فقر روحانی خود! مسیحیت یعنی باز بودنِ دائمی چشم‌!

خودکاوی‌

چه آنانی که می‌خواهند برای نخستین بار توبه کنند، و چه آنانی که قبلاً توبه کرده و اکنون ایماندار هستند، باید همواره چشمان خود را به روی وضعیت خود باز نگاه دارند. مسیحیت تغییر دین نیست‌؛ مسیحیت یک زندگی هشیارانه و آگاهانه است‌؛ شخص مسیحی باید دائماً زندگی خود را تفتیش کند. او باید در نور زندگی کند (اول یوحنا ۱:‏۷). در نور، همه چیز آشکار است‌؛ همه چیز دیده می‌شود. یک مسیحی باید دائماً از طریق خودکاوی‌، بکوشد اشتباهات و کوتاهی‌های خود را بیابد و آنها را اصلاح کند و در راه اعتلای کنش و منش خود تلاش کند .

تغییر فکر

پسر گمشده بعد از آنکه به خودآگاهی رسید، به خود گفت‌:‌ «برخاسته‌، نزد پدر خود می‌روم و بدو خواهم گفت‌...» (آیه ۱۸). به‌عبارت دیگر، وقتی پسر گمشده وضعیت خود را آنطور که بود دید، طرز فکر خود را تغییر داد.

تغییر دیدگاه و نگرش‌، تغییر طرز فکر، نتیجۀ منطقی بازشدنِ چشم می‌باشد. اگر کسی چهرۀ ناآراستۀ خود را در آینه ببیند و هیچ فکری برای آراستنِ خود نکند، قطعاً شخص نامتعادلی است‌. هر گاه وضع واقعی خود را دیدیم‌، باید چاره‌ای بیندیشیم‌. باید نگرش و فکر خود را تغییر دهیم‌.

هر تغییری در انسان‌، ابتدا از فکر شروع می‌شود. فکر شخص را عوض کنید تا رفتارش هم عوض شود. اینجاست که می‌بینیم عقاید و باورهای انسان چه نقش مهمی را در رفتار او ایجاد می‌کند. اینجاست که متوجه می‌شویم چرا پیروان ادیان مختلف منش و کرداری متفاوت دارند. مکتبی که به پیروانش محبت و گذشت و فروتنی و بزرگواری و راستی را تعلیم می‌دهد، در واقع بینش و نگرش و طرز فکر پیروان خود را به آنگونه شکل می‌دهد. اگر می‌خواهید رفتارتان در یک مورد خاص تغییر کند، ابتدا نظر و دیدگاهتان را در خصوص آن مورد تغییر دهید.

عملی ساختنِ طرز فکر جدید

بعد از آنکه طرز فکر و نگرش انسان تغییر یافت‌، باید این تغییر را در عمل پیاده کند. پسر گمشده «در ساعت برخاسته‌، بسوی پدر خود متوجه شد...» (آیه ۲۰). انسان توبه‌کار متوجه خطای خود می‌شود، فکرش را در خصوص آن رفتارِ نادرست اصلاح می‌کند، و بعد از آن‌، قدمی عملی برای تغییر رفتار بر می‌دارد.

بسیاری از ما در مرحلۀ تغییر فکر باقی می‌مانیم‌. فکرمان را عوض می‌کنیم اما حاضر نیستیم در عمل کاری انجام دهیم‌. توبه واقعی در عمل دیده می‌شود.

عملی ساختنِ دیدگاه جدید کاری است سنگین‌. باید بهایی پرداخت‌. این بها زیر پا گذاشتن عزت نفس‌مان است‌. دیگران شاید در مورد پسر گمشده چنین می‌گفتند:‌ "بالاخره از کردۀ خود پشیمان شد... او عرضۀ این کارها را ندارد... می‌دانستم که برمی‌گردد..." اما گفته دیگران برای او مهم نبود. او حاضر بود در این راه‌، تحقیر و تمسخر دیگران را بپذیرد.

جبران‌

اما توبه واقعی به اینجا هم ختم نمی‌شود. بسیاری از اوقات لازم است رفتار گذشته را جبران کنیم‌. زکای باجگیر نه فقط روش زندگی خود را عوض کرد، بلکه بر آن شد که لطمات و صدماتی را که بر دیگران وارد ساخته بود، جبران کند (لوقا ۱۹:‏۱-‏۱۰).

بسیاری از اوقات ما از رفتار خود با دیگران پشیمان می‌شویم‌، احساس غم می‌کنیم‌، نزد خدا هم اعتراف می‌کنیم‌، اما به‌خاطر غرور و عزت نفس‌مان‌، حاضر نیستیم نزد طرف مقابل اعتراف کنیم و از او عذرخواهی نماییم و رفتارمان را جبران کنیم‌. یا اگر هم عذرخواهی می‌کنیم‌، هزار جور "اما و اگر" می‌آوریم و به‌نوعی تقصیر را به گردان او می‌اندازیم‌. توبه واقعی مستلزم عذرخواهی بدون قید و شرط است‌.

خداوند عطا کند که چنین حالتی از توبه‌، نه فقط در نوایمانان‌، بلکه در همه ایمانداران همواره دیده شود. «خوشابحال مسکینان در روح‌، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است‌!»

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/4 ساعت 10:14 PM
یکی از چهار انجیل، پیام عیسی را چنین خلاصه کرده است: عیسی بشارت خدا را اعلام می‌کرد و می‌گفت: زمان به کمال رسیده و پادشاهی خدا نزدیک شده است. توبه کنید و به این بشارت ایمان آورید. انجیل در زبان یونانی یعنی بشارت یا خبر خوش. در آغاز معمولاً این بشارت خبر پیروزی در جنگ بود ولی بعدها به‌طور کلی برای هر خبرخوشی به‌کارمی‌رفت. در کاربرد مسیحی، انجیل یا خبر خوش به برقراری پادشاهی خدا برزمین اشارهدارد. این خبر خوش را نخستین‌بار خود عیسی اعلام کرد. یکی از چهار انجیل، پیام عیسی را چنین خلاصه کرده است: «عیسی بشارت خدا را اعلام می‌کرد و می‌گفت: زمان به کمال رسیده و پادشاهی خدا نزدیک شده است. توبه کنید و به این بشارت ایمان آورید.»

مقصود عیسی از پادشاهی خدا برقراری حاکمیت پرمحبت خدا بر زندگی انسانها بود، انسانهایی که از قدیم‌الایام بر ضد خدا طغیان کرده و حاکمیت او را رد کرده بودند. این گناه بشر به بیگانگی او با خدا، با همنوعان، با طبیعت و حتی با خودش منجر شده است. اما خدا انسان را به حال خود وانگذاشت بلکه ابراهیم و نسل او را برگزید تا از طریق آنها پادشاهی خدا دوباره بر زندگی انسانها برقرار شود و بشر از این ورطۀ گناه، تیره‌بختی و هلاکت رهایی یابد. یهودیان نمایندۀ همه نسل بشر بودند تا خدا برنامۀ بزرگ نجات را در میان آنها و نهایتاً از طریق آنها به اجرا بگذارد.

مهمترین آزمون اسرائیل آزمون شریعت بود. خدا قوم اسرائیل را از اسارت مصر رهانید و با آنها بر کوه سینا عهد بست. مسئولیت قوم در این عهد حفظ شریعت خدا بود. اما قوم در تجربۀ تاریخی خود نشان دادند که قادر به نگاه داشتن شریعت نیستند. شریعت به آینۀ تمام‌نمایی بدل شد که قلب مریض و عصیان‌زده اسرائیل و در واقع تمام بشر را به او نشان می‌داد. اسرائیل گناه آدم را تکرار کرد و به سرزمین اسارت بازگشت و بدین ترتیب پادشاهی خدا که چند صباحی از طریق موسی و برخی پادشاهان صالح اسرائیل به‌طور نسبی برقرار شده بود به پایان رسید.

اما خدا توسط انبیای اسرائیل وعده داد که نجات‌دهنده‌ای را برای رستگاری اسرائیل و همۀ نسل بشر خواهد فرستاد که آنها را از گناه و همۀ عواقب فردی و اجتماعی آن خواهد رهانید. این انبیا وعده دادند که از طریق این نجات‌دهنده که پادشاهی از نسل داود خواهد بود، خدا شخصاً به دیدار قوم خود و برای تفقد از همه نسل بشر خواهد آمد تا پادشاهی خود را بار دیگر در میان آنها برقرار کند. اشعیای نبی بیش از ۷۰۰ سال قبل از مسیح این خبر خوش را چنین اعلام می‌کند: «ای که به اورشلیم بشارت می‌دهی آوازت را با قوت بلند کن! آن را بلند کن و مترس و به شهرهای یهودا بگو که «هان خدای شماست!» اینک خداوند با قوت می‌آید و بازوی وی برایش حکمرانی می‌نماید ... او مثل شبان گلۀ خود را خواهد چرانید و به بازوی خود بره‌ها را جمع کرده، به آغوش خویش خواهد گرفت ...» (اشعیا ۴۰:‏۹-‏۱۱).

وقتی عیسی انجیل یا خبر خوش را اعلام می‌کرد مقصودش تحقق وعده‌هایی نظیر این بود. او اعلام می‌کرد که از طریق او خدا به دیدار بشر آمده تا او را از اسارت گناه برهاند و پادشاهی خود را بار دیگر بر زندگی او برقرار کند. عیسی با مرگ خود مجازات گناه انسان را بر خود گرفت و با رستاخیز خود از مردگان انسان نوینی را خلق کرد. از همین رو بعدها شاگردان او واژۀ انجیل یا خبر خوش را در اشاره به کار رهایی‌بخش عیسی به کار بردند. بدین ترتیب انجیل از بشارت خودِ‌ِ عیسی به بشارتی دربارۀ عیسی تبدیل شد. این بشارت آن است که خدا در عیسی به سراغ بشر آمده تا گناهان او را بیامرزد و به او تولدی تازه ببخشد و پادشاهی پر محبت خود را بر زندگی او برقرار کند. شرط دست یافتن به این موهبت، اذعان و اقرار به گناهان و توبه قلبی و جدی از آنها و ایمان آوردن به کار رهایی‌بخش مسیح و تسلیم کامل زندگی به اوست.
دکتر مهرداد فاتحی

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/8/2 ساعت 10:0 PM
عیسی مسیح،
من ایمان دارم که تو پسر خدا هستی.
من ایمان دارم که تو به این جهان آمدی که جریمه گناهان تمام مردم این دنیا،
که شامل گناهان من هم می شود بپردازی.
من از گناهانم توبه می کنم.
من ایمان دارم که تو جانت را در راه من فدا کردی. از مرگ برخواسته ای و اکنون زنده هستی.
عیسی ، من از تو می خواهم که گناهانم را ببخشی و مرا جزو خانواده عالی خدا محسوب کنی.
از تو می خواهم که در وجود من ساکن شده و خداوند زندگی من بشوی.
آمین.

تفسیر انجیل بررسی بیش از 100 سوال

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/7/30 ساعت 9:11 PM
نگاهی به تثلیث

مقدمه

کتاب‌مقدس می‌گوید که خدا انسان را شبیه خود آفرید. و این براستی حقیقت دارد که انسان‌ها معمولاً شبیه خدایی می‌شوند که واقعاً به آن اعتقاد دارند؛ زیرا خدا در واقع پاسدار و تبلور عالی‌ترین ارزش‌هایی است که شخص بدان پایبند است و همین ارزش‌هاست که تعیین‌کنندۀ شیوۀ زندگی و رفتار آدمی در ابعاد مختلف فردی، خانوادگی و اجتماعی است. چه بسا که خدایی خودکامه به حکومتی خودکامه مشروعیت می‌بخشد و خدایی خشن، رفتار خشونت‌آمیز از سوی مؤمنانِ به خود را موجه می‌سازد. بی‌شک خدای هر کس عالی‌ترین سرمشق او است.

البته باید اذعان داشت که این معادله، دست‌کم به ظاهر، همیشه درست از کار در نمی‌آید. چه بسا خدایان خشن که مؤمنان مهربان هم دارند و خدایان مهربان که از مؤمنانی خشن نیز برخوردارند. اما این بیشتر از آن سبب است که برخی مؤمنان به‌درستی از خدای خود سرمشق نمی‌‌گیرند و یا براستی به آن‌ که خدا می‌نامندش اعتقاد ندارند. به هر صورت جای تردید نیست که خدا و نظام ارزشی هر شخص از قوی‌ترین عوامل تأثیرگذار بر رفتار و شیوۀ زندگی او در همۀ ابعاد است.

دربارۀ خدای مسیحیان، یعنی تثلیث اقدس، کج‌فهمی‌های بسیار در میان ایرانیان وجود دارد. برخی بر این گمانند که مسیحیان به سه خدا اعتقاد دارند. برخی از این هم پیش‌تر رفته می‌پندارند که این سه خدا عبارتند از پدر، پسر و حضرت مریم! به گمان اینان، مسیحیان بر این اعتقادند که خدا با حضرت مریم وصلت کرده و نتیجۀ این وصلت تولد عیسی بوده است که او را به همین دلیل پسر خدا دانسته‌اند. حتی درک بسیاری از مسیحیان ایرانی از خداشناسی مسیحی نادرست و یا ناقص است.

هدف ما در این نوشتار، که بخش نخست آن را در این شماره می‌خوانید، بررسی مختصری است پیرامون موضوع تثلیث که امیدواریم موجب رفع برخی سوء تفاهمات و دست ‌یافتن به شناختی دقیق‌تر از خدای مسیحیان گردد.

هر چند واژۀ تثلیث در کتاب‌مقدس نیامده، ولی مفهوم تثلیث در بسیاری از قسمت‌های آن یافت می‌شود. یکی از این قسمت‌ها که به اختصار این مفهوم را بیان می‌کند و می‌تواند مبنای بررسی ما قرار گیرد، دعای برکت پولس در آخرین آیۀ نامۀ دوم او به قرنتیان است: «فیض خداوند عیسی مسیح، محبت خدا و رفاقت روح‌القدس با همۀ شما باد» (دوم قرنتیان ۱۳:‏۱۴).

خدای مکاشفه

انسان‌ها در طول تاریخ از راه‌های مختلف خدا را جستجو کرده‌اند. برخی بدین منظور طریق عقل و استدلال را در پیش گرفته‌اند و کوشیده‌اند با براهین فلسفی خدایی را برای خود تعریف و تصور کنند. اما برخی دیگر پای استدلالیون را چوبین دانسته، به احساس دینی و تجارب عرفانی برای رسیدن به خدا روی آورده‌اند.

مشکل اینجاست که هرگاه انسان می‌کوشد با تلاش‌های ذهنی یا احساسی خود خدا را جستجو کند، خدایی که سرانجام بدان می‌رسد بیشتر مخلوق ذهن و احساس خود او است. به‌واقع انسان خدا را به‌صورت و شباهت خود خلق می‌کند. انسان آنچه را که در خود می‌پسندد یا آرزوی برخورداری از آن را دارد چندین- بلکه بینهایت- برابر می‌کند و همان را به خدا نسبت می‌دهد. اگر مورچه خداشناس بود، چه تصوری از خدا می‌داشت؟ احتمالاً خدا را مورچه‌ای بسیار بزرگ می‌پنداشت، با همۀ کمالاتی که او می‌توانست برای مورچه تصور کند. مورچه‌ای با شاخک‌ها و پاهای بسیار بزرگ! این‌گونه همۀ راه‌هایی که از انسان به خدا می‌رسند، به‌جای خداپرستی به خودپرستی می‌انجامند که چیزی جز بت‌پرستی نیست.

در نقطۀ مقابل، خدای کتاب‌مقدس خدای مکاشفه است. او خدایی است که تا خود خویشتن را منکشف و آشکار نکند هیچ انسانی قادر به شناخت او نیست. انسان نمی‌تواند با جستجوی فلسفی یا عرفانی خود او را بیابد. بلکه اوست که انسان را جستجو می‌کند و می‌یابد. به‌علاوه او خدایی خلاف انتظار است. وقتی بر انسان آشکار می‌شود تمام تصورات و انتظاراتی که انسان از او دارد زیر سؤال می‌رود. او خدایی است که بت‌های ذهنی ما را در هم می‌شکند و ماهیت دروغین خدایانی را که ما به‌صورت خود تراشیده‌ایم آشکار می‌کند.

حال اعتقاد به تثلیث نزد مسیحیان محصول استدلالات فلسفی یا الهیاتی شماری اندک از اندیشمندان مسیحی نیست، بلکه نتیجۀ تعمق در مکاشفه خود خدا طی عمل نجات‌بخش او در طول تاریخ است که در زندگی، مرگ و رستاخیز عیسی‌ مسیح به اوج خود رسید.

تعالی خدا: پدر

تأمل در مکاشفۀ خدا از خودش، چنان‌که نهایتاً در کتاب‌مقدس در دسترس آدمیان قرار گرفته نشان می‌دهد که در خدا بُعدی متعال یا فراباشنده وجود دارد که "پدر" خوانده می‌شود. خدایی که در کتاب‌مقدس خود را بر انسان آشکار کرده خدایی است بی‌نهایت برتر و بالاتر از همۀ مخلوقات. او با هیچ یک از مخلوقات خود یکی نیست، و نه با همۀ آنها بر روی هم. هیچ چیز را نمی‌توان و نباید با او قیاس کرد. او خدایی است کاملاً متفاوت با همه چیز دیگر. صفات تعالی خدا همچون نامحدود بودن، قدرت مطلق، علم مطلق و غیره، او را بی‌نهایت فراتر از همه چیز قرار می‌دهد.

در این اعتقاد به تعالی و فراباشندگی خدا، مسیحیت با برخی ادیان و مکاتب خداباور دیگر مشترک است. اما حتی در همین نقطۀ اشتراک نیز خدای مسیحیان ویژگی منحصر به‌فرد خود را داراست. این خدای متعال که مطلقاً برتر و بالاتر از همه چیز است، در عین حال "پدر" است. اعتقاد به پدری خدا به دو خصوصیت بسیار مهم خدای مسیحیان اشاره دارد. نخست اینکه او شخص است. او خدایی است دارای ‌شخصیت. او نیرویی کور که در طبیعت به نوعی در طبیعت حضور داشته و طبیعت حتی با آن یکی باشد، نیست. شخص بودن خدا بیش از هر چیز بدین معناست که او خدایی است که می‌توان با او رابطۀ شخصی برقرار کرد، رابطه‌ای که بر آن مفاهیمی چون شناخت متقابل، تفاهم، اعتماد، توکل، مصاحبت، اطاعت، همکاری، دوستی، تسلیم، فداکاری و احترام قابل اطلاق است.

امکان برقراری چنین رابطه‌ای بی‌شک مستلزم برخورداری از قوایی چون عقل، احساس و اراده است. و وقتی کتاب‌مقدس می‌گوید که خدا انسان را شبیه خود آفرید، یکی از مهم‌ترین شباهت‌ها همین امکان برقراری ارتباط شخصی است که در انسان یافت می‌شود. خصوصیت دیگری که پدر بودن خدا بدان اشاره دارد این است که بنا به گفتۀ صریح انجیل، «خدا محبت است» (اول یوحنا ۴:‏۸ و ۱۶). او پدری است پرمحبت که جهان و انسان را از محبت و به‌خاطر محبت آفریده است. آفرینش جهان نتیجۀ فوران محبت الهی است که در خلق موجودی که قادر به دریافت این محبت و پاسخ‌گویی آزادانه به آن باشد به اوج می‌رسد. ذات خدای مسیحیان نه بنا بر قدرت، یا علم، یا جلال، بلکه بنا بر محبت تعریف می‌شود. اعتقاد به اینکه ذات خدا محبت است مسیحیت را در قیاس با دیگر ادیان خداباور منحصر به‌فرد می‌سازد.

حلول خدا در تاریخ: پسر

اینکه ذات خدا محبت است سبب می‌شود که در او علاوه بر تعالی بُعد دومی نیز وجود داشته باشد که نزد هیچ یک از دیگر ادیان خداباور شناخته شده نیست. این بُعد دوم را می‌توان بُعد حلولی یا درون‌باشندۀ خدا نام گذاشت، و این حلول، حلولی است در تاریخ. خدای مسیحیان در عین حال که بی‌نهایت از همۀ مخلوقات خود برتر و با همۀ آنها متفاوت است، ولی با آنها بیگانه نیست. بلکه چون ذات او محبت است، عار ندارد به مخلوق خود نزدیک شود وحتی با او یگانه گردد. انجیل بی‌پروا و کاملاً بر خلاف انتظار انسان اعلام می‌دارد که خدا در یک شخصیت تاریخی یعنی عیسای ناصری حلول کرده است! خدا بشریت را به خود گرفته و در سیمای یک انسان به جهان ما قدم گذاشته است. مسیحیان به پیروی از انجیل، این بُعد دوم از وجود خدا را که در تاریخ حلول می‌کند، "پسر" می‌خوانند.

حلول خدا در تاریخ، حلولی نجات‌بخش است که از محبت او سرچشمه می‌گیرد. از همین روست که پولس در آیه‌ای که پیشتر نقل کردیم، از "فیض" عیسی مسیح سخن می‌گوید. خدا در عیسی انسان می‌شود تا دوری و بیگانگی انسان را با خدا از میان بردارد. کتاب‌مقدس اعلام می‌کند که در عیسی خدا به این جهان آمده تا انسان گمشده را بجوید و نجات بخشد.

اگر روزی پسر کوچک من یا شما گم می‌شد چه می‌کردیم؟ برای من این واقعاً رخ داده است! آیا تنها نزد همسایگان یا مأموران پلیس می‌رفتیم و از آنها می‌خواستیم برای یافتن او شهر را جستجو کنند و خود در خانه می‌نشستیم و منتظر می‌شدیم؟ آیا همۀ کوچه و پس‌کوچه‌های شهر را شخصاً جستجو نمی‌کردیم و اشک‌ریزان فریاد سر نمی‌دادیم که پسر عزیزم کجایی؟! فقط پدران و مادران می‌توانند واقعاً پاسخ این سؤال را بدهند. و انجیل می‌گوید که خدا پدر است! و او به این پرسش پاسخی تکان‌دهنده داده است.

خدا در بُعد دوم وجود خود یعنی "پسر" در تاریخ ظاهر شده تا پسران و دختران گمشدۀ خود را جستجو کند. او برای رستگاری انسان رنج کشیده و بر روی صلیب جان داده است.

اعتقاد به وجود این بُعد دوم در خدا بدین معناست که خدای مسیحیان خدایی است که می‌تواند و می‌خواهد در تجربیات بشری شریک شود. او در مسیح طعم رنج و حتی مرگ را می‌چشد. او بر روی صلیب حتی دوری انسان از خدا را تجربه می‌کند تا بدین وسیله وضعیت بشر را از درون درک کند و آن را شفا بخشیده، دگرگون سازد. این کاملاً برخلاف تصوراتی است که در برخی مکاتب فلسفی و ادیان از خدا مطرح بوده و هست. بسیاری به خدایی رنج‌ناپذیر و فاقد احساس اعتقاد دارند. ولی چنان‌که یکی از متألهین برجستۀ مسیحی گفته است، خدایی که نتواند رنج ببرد از انسان هم فقیرتر و ضعیف‌تر است! زیرا انسان قابلیت رنج کشیدن را دارد.

آشکار است که اعتقاد به خدایی رنجبر به معنی درکی متفاوت از معنای قدرت و ضعف است. خدای مسیحیان خدایی است که قدرت خود را در ضعف آشکار می‌کند. قدرت او قدرت محبت است که جلوه‌ها و اشکال ظهور و بروز آن با آنچه بشر قدرت می‌نامد تفاوت بسیار دارد. چنین خدایی که در جایگاه متعال و فراباشندۀ خویش فارغ از هر درد و رنجی باقی نمی‌ماند بلکه به درون وضعیت بشری حلول می‌کند و به گفتۀ پولس "صورت غلام به خود می‌گیرد" براستی سزاور پرستش و دوست‌داشتن است!

حلول خدا در قلب مؤمن: روح‌القدس

ولی بُعد سومی هم در خدای مسیحیان وجود دارد. این بعد سوم نیز بُعدی حلولی یا درون‌باشنده است که روح‌القدس نامیده می‌شود. اما این حلول و درون‌باشندگی با آنچه در مورد بُعد دوم وجود خدا یعنی "پسر" دیدیم تفاوت دارد. خدای مسیحیان نه تنها خدایی متعال است؛ او نه تنها خدایی است که به‌خاطر محبتش در تاریخ حلول می‌کند و در یک شخص خاص یعنی عیسی ذات بشری به خود می‌گیرد، بلکه کتاب‌مقدس نشان می‌دهد که او از طریق بُعد سوم خود، روح‌القدس، در قلب همۀ مؤمنان به مسیح ساکن می‌شود. این حضور خدا در قلب مؤمن رابطه‌ای بسیار نزدیک و واقعی بین او و خدا ایجاد می‌کند که جلوه‌ها و فواید آن بسیار ملموس و تعیین‌کننده است!

این را پولس "رفاقت" یا "مشارکت" روح‌القدس می‌نامد (دوم قرنتیان۱۳:‏۱۴). پیش از مسیح، این رابطه تنها به رهبران قوم خدا چون پادشاهان برگزیده، انبیای راستین و کاهنان وقف شده محدود بود. اما پس از مسیح، بنا به وعدۀ خدا در تورات و سایر کتب انبیا، روح‌القدس در قلب همۀ مؤمنان ساکن می‌شود و آنان را دوست و رفیق خدا می‌سازد!

این بُعد سوم از ذات خدا نیز برای دیگر ادیان خداباور شناخته شده نیست. این سکونت مستقیم خدا در قلب مؤمن به ایمان مسیحی خصلتی عرفانی می‌بخشد. اما این عرفان، عرفانی است از نوع متفاوت. در ادیان و مکاتب عرفانی دیگر، عارف پس از سیر و سلوک بسیار و تزکیۀ نفس و بالا رفتن از نردبان عرفانی و طی مراحل و منازل مختلف امیدوار است که شاید اگر لطف خاص خدا شامل حال او شود بالاخره روزی به فیض دیدار و وصال با خدا نائل گردد.

اما در ایمان مسیحی این دیدار و وصال با خدا آغاز راه است، به‌گونه‌ای که فردی گنهکار، پس از پشیمانی و توبه از گناهان و به‌محض دریافت آمرزش بر مبنای خون کفاره‌کنندۀ مسیح، بنا به گفتۀ ‌صریح انجیل و تجربۀ میلیون‌ها مسیحی واقعی به محل سکونت دائمی روح‌القدس و به‌عبارت دیگر به "خانۀ خدا" مبدل می‌گردد! این سکونت خدا و رفاقت نزدیک او با مؤمن، خاص عده‌ای برگزیده یا مقدس نیست، بلکه شامل حال و در دسترس همۀ کسانی است که عیسی را به‌عنوان نجات‌دهندۀ خود از گناه می‌پذیرند.

نتیجه‌گیری

دیدیم که خدای مسیحیان، تثلیث اقدس، خدای محبت است که در او در عین وحدت، سه بُعد متمایز از هم وجود دارد. "پدر" به تعالی خدا، "پسر" به حلول او در تاریخ، و "روح‌القدس" به حلول خدا در قلب مؤمنان اشاره دارد. نیز دیدیم که خدای مسیحیان از خصوصیات شخص برخوردار است و رابطۀ شخصی برقرار می‌کند.

حال تأمل در این سه بُعد وجود خدا چنانکه در اعمال نجات‌بخش او در تاریخ و گزارش آن اعمال در کتاب‌مقدس مکشوف گردیده، مسیحیان را به این اعتقاد رسانده که هر یک از این سه بُعد، شخصی است متمایز از دو شخص دیگر که از ازل با آن دو در رابطه‌ای شخصی بسر برده و می‌برد. به دیگر سخن، در خدای مسیحیان، در عین وحدت و یگانگی، نوعی کثرت و سه‌گانگی وجود دارد.

پدر، پسر و روح‌القدس در عین حال که سه خدا نیستند، سه کانون شخصی در ذات خدای واحد می‌باشند که با یکدیگر در رابطه و مشارکتی ازلی و ابدی به‌سر می‌برند. اساساً سرّ محبت بودن خدا نیز در همین است. این موضوع را در شمارۀ بعدی به تفصیل مورد بررسی قرار خواهیم داد.

دکتر مهرداد فاتحی

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/7/28 ساعت 4:37 PM
 آیا عیسی ادعای خدایی کرد؟

عیسی مسیح در میان رهبران مذاهب جهان که در سراسر تاریخ پیروان بسیاری یافته‌اند، از این لحاظ منحصر به‌فرد است که تنها او در بدنی انسانی، ادعای خدایی کرد. یک درک نادرست از این مطلب آن است که برخی یا بسیاری از رهبران ادیان جهانی ادعاهای مشابهی نموده‌اند، اما این کل قضیه نیست.

بودا ادعای خدایی نکرد؛ موسی هرگز نگفت که او یهوه است؛... و در هیچ جا شما نمی‌بینید که زرتشت ادعا کرده باشد که اهورامزدا است. با این وجود عیسی، نجاری از ناصره، گفت که هر او (عیسی) را دیده است پدر را دیده است (یوحنا ۱۴:‏۹).

ادعاهای مسیح بسیار و گوناگون هستند. او گفت که قبل از ابراهیم می‌زیسته است (یوحنا ۸:‏۵۸) و گفت با خدا برابر است (یوحنا ۵:‏‏۱۷ و ۱۸). عیسی ادعا کرد که قدرت آمرزیدن گناهان را دارد (مرقس ۲:‏۵-‏۷)؛ این گفته مطابق تعلیم کتاب‌مقدس کاری است که فقط خدا می‌تواند انجام دهد (اشعیا ۴۳:‏۲۵).

عهدجدید عیسی را مساوی آفرینندۀ عالم می‌داند (یوحنا ۱:‏۳)، و او را برابر با کسی می‌داند که عالم هستی را نگاه می‌دارد (کولسیان ۱:‏۱۷). پولس رسول می‌گوید که خدا در جسم ظاهر شد (اول تیموتائوس ۳:‏۱۶) و یوحنای انجیل‌نویس می‌گوید: «کلمه، خدا بود» (یوحنا ۱:‏۱). جمع‌بندی شهادت‌های شخص عیسی و نویسندگان عهدجدید آن است که او بیش از یک انسان بود؛ او خدا بود.

نه تنها دوستان او مشاهده کردند که او ادعای خدایی می‌کند، بلکه دشمنان او نیز شاهد این امر بودند. امکان دارد امروزه در میان شکاکانی که از بررسی مدارک امتناع می‌ورزند چنین تردیدی وجود داشته باشد، لیکن در بین مقامات یهودی هیچ‌گونه تردیدی وجود ندارد.

وقتی که عیسی از آنها پرسید که چرا می‌خواهند سنگسارش کنند، جواب دادند: «به سبب عمل نیک تو را سنگسار نمی‌کنیم بلکه به سبب کفر، زیرا تو انسان هستی و خود را خدا می‌دانی» (یوحنا ۱۰:‏۳۳).

این واقعیت، عیسی را از سایر شخصیت‌های مذهبی جدا می‌سازد. در دین‌های اصلی جهان، تمامی اهمیت به تعالیم داده می‌شود- نه به معلم.

آیین کنفوسیوس یک سلسله تعلیم است؛ خود کنفوسیوس اهمیتی ندارد... بودیسم بر اصول بودا تأکید می‌کند نه بر روی خود بودا. این امر خصوصاً در مورد هندوئیسم هم مصداق دارد، در حالی که هیچ‌گونه پایه‌گذار تاریخی مشخص ندارد.

با این وجود، شخص عیسی مسیح در مرکز مسیحیت قرار دارد. عیسی ادعا نکرد که فقط حقیقت را به نوع بشر تعلیم می‌دهد؛ او ادعا کرد که او همان راستی است (یوحنا ۱۴:‏۶).

آنچه که عیسی تعلیم داد جنبۀ مهم مسیحیت نیست، بلکه آنچه حائز اهمیت می‌باشد این است که عیسی که بود. آیا او پسر خدا بود؟ آیا او تنها راه رسیدن انسان به خداست؟ این ادعایی بود که او در مورد خویش داشت.

فرض کنید که همین امشب رئیس جمهور ایالت متحده بر روی تمامی شبکه‌های اصلی تلویزیونی ظاهر گردد و اعلام نماید که «من خدای قادر هستم. من قدرت دارم تا گناه را بیامرزم. من توان آن را دارم که خود را از دنیای مردگان به حیات بازگردانم.»

بلافاصله و بدون سر و صدا جلوی کارش را می‌گیرند، برکنارش می‌کنند و معاون اولش را در پست او به کار می‌گمارند. هر کسی که جرأت کند چنین ادعایی بنماید یا دیوانه است یا دروغگو- مگر آنکه واقعاً خدا باشد.

این درست همان کاری است که عیسی انجام داد. او به‌وضوح تمامی این ادعاها و حتی بیشتر از این‌ها را بر زبان آورد. اگر او خداست، چنانچه ادعا کرد، باید به او ایمان بیاوریم، و اگر نیست پس نباید هیچ کاری با او داشته باشیم. عیسی یا خداوند همه است یا اینکه اصلاً خداوند نیست.

آری، عیسی ادعای خدایی کرد. چرا باید کسی این ادعا را باور کند؟ از این گذشته، صرف ادعای اینکه شخصی بگوید چیزی هست، باعث صحت ادعای او نمی‌شود. پس چه مدرکی دال بر خدا بودن عیسی وجود دارد؟

کتاب‌مقدس دلایل گوناگونی ارائه می‌دهد، از جمله معجزه‌ها و نبوت‌های انجام شده که به‌منظور متقاعد کردن ما نسبت به این امر مطرح شده‌اند تا بدانیم که او همان کسی است که ادعا می‌کرد (یوحنا ۲۰:‏۳۰ و ۳۱). قیام او از مردگان دلیل و نشانۀ اصلی ثابت کردن این ادعا بود که او می‌گفت پسر خداست.

هنگامی که رهبران مذهبی از عیسی نشانه‌ای خواستند، او جواب داد: «زیرا همچنان که یونس سه شبانه‌روز در شکم ماهی ماند، پسر انسان نیز سه شبانه‌روز در شکم زمین خواهد بود» (متی ۱۲:‏۴۰).

در جایی دیگر، زمانی که از او نشانه‌ای خواستند گفت: «این قدس را خراب کنید که در سه روز آن را بر پا خواهم نمود. لیکن او دربارۀ قدس جسد خود سخن می‌گفت» (یوحنا ۲:‏۱۹ و ۲۱). توانایی برخیزاندن حیاتش از مردگان نشانه‌ای بود که او را نه تنها از سایر رهبران مذهبی جدا می‌کرد، بلکه از هر انسان دیگری که تا کنون زیسته است متمایز می‌گرداند.

هرکه بخواهد مسیحیت را رد کند باید واقعۀ قیام مسیح از مردگان را رد نماید. بنابراین، بر طبق کتاب‌مقدس، عیسی به‌واسطۀ بازگشتن از دنیای مردگان، ثابت کرد که پسر خداست (رومیان ۱:‏۴). اینکه عیسی از قبر برخاست، مدرکی کامل و انکارناپذیر است و واقعیتی است که ثابت می‌کند عیسی خداست.

 

ترجمه هزاره نو

   دریافت ترجمه هزاره نو با فرمت PDF
           برای ذخیره کتاب مورد نظر روی آن راست کلیک کنید سپس گزینه Save Target As را انتخاب نمایید. 
           برای مطالعه آنلاین روی کتاب مورد نظر کلیک نمایید.

انجیل مَتی

تیموتائوس/اول 

انجیل مَرقس

تیموتائوس/دوم 

انجیل لوقا

نامه به تیتوس 

انجیل یوحنا

نامه به فیلیمون 

اعمال رسولان

نامه به عبرانیان 

نامه به رومیان

نامۀ یعقوب

نامه به قرنتیان/اول

نامۀ اول پِِطرُس 

نامه به قرنتیان/دوم

نامۀ دوم پِِطرُس

نامه به غلاطیان

نامۀ اول یوحنا 

نامه به اِفِسُسیان

نامۀ دوم یوحنا

نامه به فیلیپیان

نامۀ سوم یوحنا

نامه به کولُسیان

نامۀ یهودا

نامه به تِسالونیکیان/اول

مکاشفۀ یوحنا 

نامه به تِسالونیکیان/دوم

 

کلیۀ حقوق این اثر برای سازمان ایلام محفوظ است. چاپ، تکثیر و یا انتشار این اثر به هر شکل، بدون اخذ مجوز از سازمان ایلام اکیداً ممنوع می‌باشد 

برای دریافت فرم سفارش ترجمۀ هزارۀ نو / انجیل لطفاً روی این قسمت کلیک کنید.

برای دریافت برنامۀ آکروبات لطفاً روی این قسمت کلیک کنید.

 
 

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  
2005/7/25 ساعت 8:47 PM

مردم دائماً می‌پرسند: "چه چیز در مورد عیسی، تا به این حد مخصوص است؟ چرا او تنها راه رسیدن به آن شخصی است که ما تحت عنوان خدا می‌شناسیم؟"

از آنجا که بسیاری هستند که هرگز چیزی دربارۀ عیسی نشنیده‌اند، این سؤال هم بسیار پرسیده می‌شود. ما متهم به این می‌شویم که تنگ‌نظر هستیم زیرا می‌گوییم که هیچ راه دیگری برای رسیدن به خدا وجود ندارد.

نکتۀ نخست آن است که ما این ادعای عیسی را ابداع نکرده‌ایم که او تنها راه می‌باشد. این ادعای ما نیست، بلکه ادعای اوست. ما صرفاً ادعای او و ادعای نویسندگان عهدجدید را نقل می‌کنیم.

عیسی فرمود: «من راه و راستی و حیات هستم هیچ کس نزد پدر جز به وسیلۀ من نمی‌آید» (یوحنا ۸:‏۲۴). پطرس رسول این سخنان را بیان می‌کند: «و در هیچ کس غیر از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان باید ما نجات یابیم» (اعمال رسولان ۴:‏۱۲).

پولس رسول نیز مطابق همین گفته ابراز داشت: «خدا واحد است و در میان خدا و انسان، یک متوسطی است؛ یعنی انسانی که مسیح عیسی باشد» (اول تیموتائوس ۲:‏۵). بنا بر این شهادت واحد نویسندگان عهدجدید، هیچ کس نمی‌تواند خدای پدر را جز از طریق شخص عیسی مسیح بشناسد.

«برای درک علت این امر باید به ابتدای قضیه باز گردیم. خدایی که نامحدود و شخصی بود آسمان‌ها و زمین را آفرید» (پیدایش ۱:‏۱) و «انسان را به اتمام رسانید، همه چیز نیکو بود» (پیدایش ۱:‏۳۱).

«مرد و زن در محیطی کامل قرار داده شدند که در آن به تمام نیازهایشان پاسخ داده می‌شد تنها یک چیز برای آنها ممنوع شده بود؛ آنها نباید از میوۀ درخت معرفت نیک و بد می‌خوردند مباد بمیرند» (پیدایش ۲‌:‏۱۷).

«متأسفانه آنها از آن درخت خوردند» (پیدایش ۳) و نتیجۀ آن، سقوط و پراکنده شدن در چهار گوشۀ جهان بود. حال دیگر رابطۀ بین خدا و انسان گسسته شده بود و این امر را می‌توان در «تلاش آدم و حوا برای پنهان شدن از خدا به‌وضوح ملاحظه نمود» (پیدایش ۳:‏۸).

«روابط بین انسان‌ها متشنج شد؛ آدم و حوا با یکدیگر به بحث و مشاجره پرداختند و هر یک سعی کردند اتهام را متوجه دیگری کنند» (پیدایش ۳:‏۱۲-‏۱۳).

ارتباط بین انسان و طبیعت به‌علت آنکه از آن پس زمین خار و خس می‌رویانید و دنیای حیوانات نیز دیگر سخاوتی برای او به خرج نمی‌داد، قطع شد. انسان از خودش نیز جدا شد و احساس کرد که پوچ و ناقص است- چیزی که قبل از سقوط تجربه نکرده بود.

با این وجود، «خدا وعده داد که همۀ این چیزها را درست خواهد کرد و کلام او چنین بود که نجات‌دهنده‌ای خواهد فرستاد که ماشیح نام خواهد داشت و تمام خلقت را از اسارت گناه خواهد رهانید» (پیدایش ۳:‏۱۵). عهدعتیق مرتباً این موضوع را تکرار می‌کرد که روزی این شخص به جهان خواهد آمد و بشر را آزاد خواهد کرد.

«در واقع کلام خدا تحقق یافت. خدا به صورت انسانی در شخص عیسی مسیح درآمد» (یوحنا ۱:‏۱۴ و ۲۹). سرانجام عیسی به جای ما جان داد تا ما بار دیگر لذت رابطه‌ای صحیح با خدا را بچشیم. کتاب‌مقدس می‌گوید: «... خدا در مسیح بود و جهان را با خود مطالحه می‌داد....» و «او را که گناه نشناخت در راه ما گناه ساخت تا ما در وی عدالت خدا شویم» (دوم قرنتیان ۵‌:‏۱۹ و ۲۱).

عیسی راه را هموار کرد! خدا تمام آن کار را انجام داد و مسئولیت ما پذیرفتن این واقعیت است. ما نمی‌توانیم هیچ کاری برای افزودن به کار عیسی انجام دهیم. تمامی کار او برای ما انجام شده است.

اگر نوع بشر به طریقی دیگر می‌توانست به خدا برسد، عیسی ناچار نبود که بمیرد. مرگ او تشریح این واقعیت است که هیچ راه دیگری وجود نداشت. بنابراین، هیچ دین دیگری یا هیچ رهبر مذهبی دیگری نمی‌تواند کسی را به معرفت خدای واحد حقیقی برساند.

اما مرگ عیسی پایان داستان نیست. بگذارید توضیح دهیم که چرا عیسی را بر سایر رهبران مذاهب ترجیح می‌دهیم. فرض کنید که گروهی از ما در جنگلی بسیار انبوه شروع به راه رفتن می‌کنیم. همچنان که به اعماق جنگل می‌رویم، گم می‌شویم. همین که در می‌یابیم اکنون به بیراهه رفته‌ایم و ممکن است به آن معنا باشد که زندگی‌مان را از دست خواهیم داد ترس بر ما مستولی می‌شود. با این وجود، به‌زودی متوجه می‌شویم که قدری جلوتر یک دو راهی بر سر راه ماست که دو انسان در آنجا دیده می‌شوند.

هنگامی که به سوی آنها می‌دویم متوجه می‌شویم که یکی از آنها لباس رسمی جنگلبانان را به تن دارد و صحیح و سالم در مقابل ما ایستاده است، در حالی که دیگری با صورت بر روی زمین دراز کشیده و مرده است. حال ما از کدام یک از این دو نفر راه خروج از جنگل را می‌پرسیم؟ مسلم است، از شخصی که زنده است. وقتی که موضوع بر سر امور ابدی باشد از شخصی که زنده است راه گریز از این مخمصه را می‌جوییم. «این شخص کسی جز عیسی مسیح نیست. عیسح منحصر به فرد است. او از دنیای مردگان بازگشت. این نشان می‌دهد که او همان شخصی است که ادعایش را می‌کرد» (رومیان ۱:‏۴)؛ پسر یگانۀ خدا و تنها راهی که انسان به‌وسیلۀ او می‌تواند به رابطه‌ای شخصی با خدای زنده و واقعی برسد.

 

برگرفته از کتاب "پاسخ به پرسش‌های دشوار"، نوشتۀ: جاش مک‌داول و دان استیوارت

نوشته شده توسط غلام مسیح (ارشاک) | لینک ثابت | موضوع:  

 
.بیشتر مقالات این وبلاگ بر گرفته از سایت کلمه می باشد کلیۀ حقوق مربوط به این وب‌سایت برای سازمان ایلام محفوظ است. تکثیر و یا انتشار مطالب، فیلم، .عکس و محتوای این وب‌سایت به هر شکل، اکیداً ممنوع می‌باشد